معماری و مجسمه سازی معطوف به قراردادهای نشانه شناختی هنر هستند و " هنر؛ جولانگاه پهناوري براي نمودن استعداد و تجلي نبوغ آدمي است . " ( حبيبي ، 1373: 179) وضمناً  " هنر در تجربه انساني ، روش خاصي از بيان حقايق زندگي است. يعني اگر زبان علمي يا عادي كه ما آن را در زندگي روزمره خود به كار مي گيريم بيان مستقيم حقايق مي باشد، زبان هنر ، بيان غير مستقيم حقايق است. تفاوت اين دو زبان آن است كه زبان نخست برنقل حقايق به صورت واقعي خود استوار است در حالي كه زبان هنر بر عنصرتخيل استوار است ." ( بستاني ، 1371: 12) اگرچه هنر پديده اي انساني به مانند علم و فلسفه است ؛ ولي آنچه ماهيت آن را بسيار پيچيده تر از ماهيت علم و فلسفه ساخته حضور عنصر خيال است . زيرا " در هنر، دو قوه تخيل و احساس دخالت دارند – البته به قيد احتياط؛ زيرا هنر فقط تخيل و احساس نيست ". ( ديناني ، 1381: 93) نيروي خيال هم مي تواند براي انسان آگاهي هايي به ارمغان آورد؛ زیرا " قوه خيال يكي از حواس باطني است كه مدرك صور جزييه است در برابر عقل كه مدرك كليات است ." ( مددپور ، 1372: 268)  بهره وري انسان از نيروي خيال ، همواره به او در وادي كشف ، نيرومندي خاصي بخشيده است.  " خيال كه يكي از توانايي هاي بشري است ، نَسَب از دوامپراتور مي برد. در حالي كه به عالَم ِشهادت و محسوس متعلق است ، سرشتي از عالم غيب دارد. پس انسان مي تواند به مدد همين قوه خيال ، كه خداوند آن را در حد نامحدودي در وجود انسان به وديعت گذاشته است ، به خداوند واصل شود. " ( زاهدي ، 1381: 154)  انسان بسيار پيشتر از آنكه به كاويدنِ عقلي ِتصورات ذهني خود از جهان بپردازد از مسير هنر به مواجهه با عالم پرداخت. براي همين است كه " هنر؛ نسبت به فلسفه از قدمت بيشتري برخوردار است ودركليه شئون زندگي انسان ظهور و بروز داشته است . " ( ريخته گران ، 1380: 124) از این نکته هم نمی توان غافل بود که هم هنر و هم فلسفه، جایگاه و شأن خاص خود را دارند زیرا" همچنان که فیلسوف به هنرمند ایده می دهد و راه جدیدی را باز می کند ، هنرمند هم می تواند با شهود هنری ، پرده ای از عوالم جدید بردارد." ( خویی ، 1386: 60) 

 به هرحال هنر ، آنقدر در تعالي و اهتزاز روحاني انسان سهم داشته كه مي توان  اعتراف كرد كه " هنر؛ به طور سنتي تقليدي از آفرينش الهي است . بيشتر جوامع بومي نه لفظي براي هنر دارند و نه كلمه جداگانه اي براي هنرمند... آنچه در كار هنر اهميت دارد محتواي آن است." ( ساراسواتي ، 1380: 115)

همچنين از آنجاکه علت ِفاعلی هنر، الهام وجذبه است قویاً برقوای شهودی وجود ِمخاطب اثرمی گذارد وگاه بکلی دهشت اورامتحول ونظام رفتاری اوراتغییرمی دهد. زيرا گفته اند كه " الهام و جاذبه مبدا معرفت است. " (مددپور ، 1372: 263) آثار هنری ازآن روی که برمعرفت قلبی ودلی مخاطب اثرمی گذارند می توانند بشدت اراده و شخصیت فرد یا افراد را تحت تاثیر ِخودقراردهند. " هنر ، واضح ترين وآشكارترين شكل اراده معطوف به قدرت است "( لاريجاني، 1377: 16)

ازجمله شريف ترين و توانمند ترين هنرها، مجسمه سازي و معماري بوده اند. مجسمه سازي يكي از كهن ترين هنرهاي تاريخ است. هنري كه همواره با حجم مرتبط است ؛ یعنی " شكلي سه بعدي كه كميتي از فضا را اشغال كند.( پاكباز، 1378: 109) در هنرمجسمه سازی رويكرد ما نسبت به حجم ، رويكردي مفهومي و نمادين است. اما گاهي نيز رويكرد ما نسبت به حجم ، رويكردي ساختماني است كه ما را وارد عالم معماري مي كند.

معماري و مجسمه سازي اگرچه هردوبا فضا سروكاردارند اما معماري ، هنرمحصوركننده فضاست تاانسان بتواند در آن گام بردارد و به مدتي طولاني سكونت گزيند و حاجات متعارف جسماني و روحي خود را برآورده سازد. در حالي كه مجسمه سازي ، هنر محصور شده به وسيله فضاست كه نمي توان در آن سكني گزيد. بااين همه مجسمه سازي و معماري در واحد بنيادين خود ( فرم ) مشتركند و در طول تاريخ چه درجوهر و چه در عَرَض باهم تعامل داشته اند. نه تنها مجسمه ها ، مويد و مكمل ظرفيت هاي تجسمي بنا بوده وظرفیت های نمادین و مفهومی خود را در آن تسري داده اند ؛مانند مجسمه های كليسای گوتيك يا معبد هندوان بلکه گاه معماري نیز بسان مجسمه اي سعي در نهادينه سازي مفاهيمي خاص داشته است. (مانند بناهايي چون معبد پارتنون و اهرام مصر ) . اما آنچه مسلم است  " اصطلاح پيكره سازي يا مجسمه سازي را نمي توان يك اصطلاح ثابت براي اطلاق به اشيا يا فعاليتهاي معين دانست. ترجيحاً اين نام شاخه اي از هنر بصري است كه در جريان رشد و تغيير دايم ، طيفي از فعاليتها و انواع تازه اي از اشيا را در برمي گيرد. ( چنان كه مثلا حوزه دلالت اين اصطلاح در سده بيستم بسيار وسيع تر از سده شانزدهم است.) بااين حال، هنر مجسمه سازي داراي يك خصلت اصلي و هميشگي است كه آن را ازساير هنرهاي بصري متمايز مي كند: آفرينش شكل سه بعدي بيانگر." ( پاكباز، 1378: 148) 

مجسمه سازي در گستره تاريخ

 همواره باید تاریخ را به خاطر آورد و دانست که " ظهور سنتي نو و مطمئن مستلزم پيوستگي با گذشته است." ( گيدين، 1365: 47) اما پیوستگی نه به منظور انقیاد نابخردانه است. آنچه معلوم است

فرآیند آغاز و دگرگونی هنرهای تجسمی به مانند جنبه‌های زندگانی آدمی به عنوان موجودی اجتماعی، تغییر و تحول یافته است. گاه در دوره‌ اي جریانی هنری به طور کامل قطع گردیده و در دوره ای به ناگاه آغاز یافته است : مجسمه‌سازی در تمدن های باستان به شکل گسترده اي در زندگی اجتماعی آدمیان نقش داشته و علاوه بر زیبایی، کاربردهای گوناگونی را تجربه کرده است. گستردگي حضور مجسمه در میان اقوام و تمدن‌های باستان به‌ حدی بوده که در میان یافته‌های باستانی تعداد نامحدودی از آثار مجسمه‌سازان این دوران هم به چشم می‌خورد. این هنر در تمدن‌های باستان علاوه بر کاربردهای زیباشناختی و بیان‌گرایانه خود ، کارکردی مذهبی و آئینی نیز یافته است. به طورکلی " در تابلوها و مجسمه هاي هنري ِحداعلا ، سواي مفهوم يا مفاهيمي كه از ظاهر اين آثار درك مي شود ، مفهوم يا مفاهيم ديگري نيز در پشت ظاهر آنها پنهان است كه ابتدا بايد با كمك تفكر به آن نظر يا مفهوم تازه دست يابيم و بعد سعي كنيم تا در مرحله مكاشفه چيزي براين مفهوم به دست آمده بيفزاييم ." قطبي ، 1352: 134) . پیکرتراشی به دنبال زدایش ماده و زایش معنی است ؛ همچنان که برخی از محققان گفته اند : " منظور من از پيكرتراشي ، آن نوع پيكرتراشي است كه به وسيله برداشت ماده ( پيكرتراشي مرمري ) انجام مي شود " ( ونتوري ، 1373: 152)

در دوران باروک ، خاصیت نمایشی مجسمه سازي و معماري بیش از هر چیز دیگر به چشم آمد.

در قرن بیستم با ظهور مباحث جدید فلسفی و انتقادی و نگرش مجدد اندیشمندان به مفاهیمی چون آزادی، فرد ، اجتماع و غيره در موضوع مجسمه سازي هم به عنوان توليدي اجتماعي تجديد نظرشد.

به عنوان مثال با حضور "آگوست رودن" پس از دوران رمانتیسیسم و توجه او به فضاهای پر و خالی و تاکید بر حالات ، حرکات و جلوه های روانی ، ابعاد جدیدتری از هنر مجسمه‌سازی مورد توجه قرار گرفت. آثار رودن بر مجسمه سازان سده‌ بیستم تأثیر عمیقی گذاشت.در حقیقت پس از رودن توجه مجسمه ساز به موضوع و حالات درونی شخصی جنبه‌ جدی‌تری یافت. در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، مكاتب نوظهوري چون کوبیسم و کانستراکتیویسم و نيز زیبایی شناسی علمی (كه بيشترمرهون آرا و نظرات افرادي چون بائوم گارتن آلماني بود ) پیشرفت کرد و تأثیرات شگرفی بر کار هنرمندان معاصر گذاشت. استفاده از مواد جدید ومصالح صنعتی، استفاده از جوش و روشهای تکنولوژیک و اسلوب فلزگری نوین بر تمامی وجوه آفرینش هنری تأثیر گذار واقع شد.

معماري در آیینه خيال
آنتونيو گائودي
[1]يكي از معمارهايي است كه كارهاي عجيب و غريب و ناتمامش باعث شهرتش شدند. گائودي
، معمار نابغه كاتالاني  بود كه به فضا سازي و ريزه كاري در كار معماري تا حد شيفتگي و شيدايي عشق مي ورزيد . هدف او ايجاد وحدت بي سابقه ميان فرم و ساختار فضا بود ؛ براي اينكه معماري از لحاظ صورت و رنگ و بافت و تار و پود ،همانند طبيعت شود. ؛ و شگفت آنكه آنتونيو گائودي نه با مطلق جويي و مطلق گرايي ، بلكه با آفرينش حجم هاي بهت انگيز در اين كار كامياب شد. گائودي بي گمان اين توفيق را مديون روح آزاد و تعبير و تفسير خويش است كه حاصل آن همه ، آزادي درابداع اشكال و صورتهايي مطلقا عاري از عناصر قديمي و متداول(كلاسيك) است.

ميان معماري گائودي و معماري عصر وي كه عصر مدرن بود، هيچ وجه مشتركي وجود ندارد. گائودي اشكال و احجامي خلق كرد كه آميزه اي است از رئاليسم و سورئاليسم يا دادائيسم . خصيصه ممتاز اين نوآوري ، شكست چارچوب خطوط عمودي و افقي حاكم بر معماري درطول قرنها است . گائودي با اين عمل جسارت آميز و از راه تركيب خطوط منحني و مواج و تابدار به معماري خود تحرك بخشيده است.
آثار نامدار و بلند آوازه گائودي در بارسلون عبارتند از كليساي معروف
Sagrada Familia
(خاندان مقدس) و طراحي باغ گوئل و دو خانه ؛ گائودي از دولت اين آثار شهره آفاق است.
تماشاي آن كليساي جامع و باغ و دو خانه معروف در بارسلون ، بروشني معلوم مي دارد كه وی از فرم ها و رنگ ها و حجم هاي طبيعت الهام گرفته است؛ از جماد و نبات و حيوان (خاصه از رده شكم پايان: حلزون).اما به دنياي افسانه ها واساطير هم چشم دوخته بود و به اژدها و لاك پشت هاي مشرق زمين و يا باغ هسپريد ها
Hesperids
(الهه هاي ساكن در دامنه كوه اطلس) دلبستگي خاص داشت و در ذهن خويش باورها و معتقداتش را با اين مخلوقات سازگار كرده و پيوند داده است . گائودي توانست با عناصر ساختماني و يا ساختارهاي گوناگون ، بهتر از پیشینیان خود ، بازي كند. او حجم را به عنوان عاملي موثربراي القاي انديشه ها و نازك خيالي ها وبه شكل كاملا استادانه اي در اختيارگرفت.
معماري كليساي جامع(
Sagrada Familia) كه ساختمانش در سال 1883 آغاز شد به معماري هيچ كليساي شناخته شده اي نمي ماند.گائودي كه به ساختمان اين كليسا عشق غريبي داشت و تخت خوابش را در كنار همان ساختمان قرار داده و همان جا مي خوابيد ، خود مي دانست كه عمرش براي اتمام بنا وفا نخواهد كرد.در سال 1926، سالي كه چشم از جهان فروبست گفت:" عمر يك آدم براي ساختن يك كليسا كفايت نمي كند"
بناي كليسا بسان استخوان بندي عظيم انساني است،اما گائودي مانند همه كليسا سازان ،دستورهاي دقيقي براي ادامه دهندگان كارش بجا گذاشته كه بر طبق همان دستورات مشغول كارند.  بنايي سخت شگفت انگيز كه تركيبي از سبكهاي گوتيك و باروك و اسلامي است. اين كليسا از هرطرف كه ديده شود حيرت انگيز و بيانگراست وهمچون مجسمه اي درشت پيكراز جنبه هاي مختلف بصري خود با بيننده به گفتگو مي نشيند. اگر ژان كوكتو آن را نمونه كج ذوقي و بي سليقگي مي دانست، لوكوربوزيه و خوان ميرو نيز بر اين باور بودند كه اين كليسا آسمانخراش نيست،انديشه خراش است.
هر زائري پس ازآنكه از سيصد و هفتاد پله بالا برود به نوك كليسا مي رسد؛ آنهم در فضايي خالي و در معرض وزش بادي كه در درون اين پيكره سنگي چرخ مي زند. ورودي كليسا به گفته گائودي
" مي بايست آنقدر پهناور باشد كه تمام بشريت بتوانند از آن بگذرند و به كليسا در آيند" . نماي معروف به ميلاد مسيح پوشيده از مجسمه هاي رسولان ،سربازان رومي ،مريم بتول،شيطان و غيره است كه گائودي با وسواس هنرمندانه اش ، آن تنديس ها را از روي چهره هاي مردم معمولي حوالي كليسا تراشيد.گائودي نخست از آن صورتها ،قالب گيري مي كرد و سپس آنها را كنار هم مي گذاشت يا از سقف كارگاهش مي آويخت تا بهترين تركيب بندي را بيابد .كليساي جامع " خاندان مقدس"  امروزه نماد شهر بارسلون است. کلیسای خاندان مقدس برای بارسلون یک فرصت فراخ و فرخنده برجای می گذارد

معماراني چون فوستر و گائودي با خيالپردازيهاي نمود يافته خود ثابت كردند كه اگر كاري ، حتي در دنياي امروز ناممكن و خيالي به نظر برسد در دنياي فردا اي بسا عادي و در دسترس باشد.

  در دوران جديد مجسمه سازي توانست هرچه بيشتر در تعریض فصول مشترك خود با هنرها و يافته هاي علوم انساني عصر جديد بکوشد. ازجمله اين همه رويكرد مجسمه سازي به گونه هاي مختلف تحول اعم از تحول درايده و فرم و مصالح ؛ و آميخته شدن هرچه بيشتر با معماري و شهرسازي و ارتقا غناي آنها. اين آميزش تا به حدي است كه مي توان گفت آفرينش شهرهاي نوين بي مساعدت و همراهي مجسمه سازان و معماران و شهرسازان تقريباً فاقد توجيه مي نمايد. اما این پیوستگس و پویش بیش و پیش از همه به فهم راستین ماهیت و مأموریت معماری و مجسمه سازی بازمی گردد."  چیزی که اکنون بیشتر اهمیت دارد، این است که آنچه معماری نیست، چیست؟ آیا معیار تشخیص دقیق معماری در زیبایی و زشتی بناست؟ پس در این صورت، فضا که عامل اساسی در معماری به شمار می‌رود چیست؟ " (زوی؛ 1376: 16) تاریخ معماری بیش از هر چیز، تاریخ درک فضایی است. " اگر نیک بیندیشیم، فضا و خلاء، عامل اساسی در معماری هستند و در اصل، مسئله‌ای طبیعی به شمار می‌رود. زیرا معماری فقط هنر نیست، تنها تصویری از زندگی تاریخی یا از زندگی ای که ما گذرانده‌ایم یا دیگران گذرانده‌اند، نیست، بلکه بیش از هر چیز دیگر، نوعی محیط است، نوعی صحنه است. جایی که زندگی ما در آن جریان دارد."(همان؛ 1376: 27) برخي از محققان نيز براين عقيده اند كه  " معماري ، علم و هنر شكل بخشي به فضاي زيست است. " (سيدصدر ، 1381: 544) اما زیست آدمی تنها محدود و منحصر به جهان مادی نیست بلکه عالم معنی را نیز در برمی گیرد: يك بنا می‌تواند دقیق، درست، مقرون به صرفه و کاملاً منطبق بر یافته‌های علمی باشد و نیازهای انسان را برآورده سازد ولی فاقد معماری باشد. از این رو، " معماری اقلیم گرم و خشک" ، عبارت نادرستی به نظر می‌رسد و بهتر است بگوییم: " ساختمان‌سازی دراقلیم گرم و خشک" ؛ زیرا اقلیم با ساختمان‌سازی نسبت دارد نه با معماری.

از نشانه‌های تعلق انسان به جهان دیگر این است که همواره آرزوی چیزهای را در دل می‌پروراند که در این جهان ندیده است. او در جست‌وجوی زیبایی، علم، عزت، قدرت، ثروت و غناي مطلق است؛ ولی اینجا جهانِ نسبیات است و چیزی به مفهوم مطلق وجود ندارد. پس، حتماً انسان این مطلق‌ها را در جای دیگری تجربه کرده است. او که روزگاری در جهانی دیگر می‌زیسته و با حقیقت و خداوند انس داشته است، اکنون از آنجا دور افتاده، دچار نسیان شده و موطن خویش را فراموش کرده است؛ معماری؛ یعنی پاسخ به نیازی که به عالم دیگر مربوط است و در این جهان جايي و جايگاهي ندارد.مخاطب معماری ، سیر به باطن عالم می‌کند؛ او این عالم را وطن خویش نمی‌بیند. این شأن در وجود انسان منشاً ظهور نیازهایی است که با نیازهای متعارف وی متفاوت است. انسان در مرتبه‌ معماری، آنی متفاوت با انسان در مرحله‌ ساختمان‌سازی و یا سرپناه‌سازی دارد. هرچند مرتبه‌های ساختمان‌سازی و معماری ربط طولی به هم دارند.

امروزه بسیاری بر این باورند که دنیا در آستانه‌ قرن بیست و یکم متحول شده است و عصرانقلاب ارتباطات، ویژگی‌های بسیار متفاوتی با گذشته دارد؛ و چنين مي پندارند كه انسان تغییر ماهیت داده است و دیگر انسان دیروز نیست؛ اما همين انساني كه با همه وجودش تكنولوژي را ستايش مي كند با دیدن دستاوردهای معماري ومجسمه سازي گذشتگان (اهرام مصر، شاهکارهای دوره‌ صفویه در اصفهان و ...) شگفت‌زده می‌شود. اين مهم نشان از آن دارد كه معماری در حبس زمان و مکان نيست. آنچه در حبس زمان و مکان است، مرتبه‌ ساختمان‌سازی است؛ زيرا وظيفه دارد كه به عملکرد مشخصی پاسخ دهد؛ پس معماري تنها از این حیث، در زمان و مکان محبوس می‌شود. محبوس نبودن معماری در زمان و مکان اشاره به مکانی در وجود ما دارد که بيرون از زمان و مكان فيزيكي است. این مکانِ مشترک میان ما و مردم همه روزگاران، همان شأن آن جهانی ما است. در چنین نقطه ای است که معماری و مجسمه سازی به دیدار یکدیگر می آیند . مجسمه سازی هم در طول تاریخ کوشیده است تا مکنونات و منویات آرمانی و ارزشی انسانها را به نمایش بگذارد وحقیقت را - آنسان که در مکاشفه ای حضوری برای مجسمه ساز جلوه کرده است - بنمایاند. اگرمکان را در تعبیروجود شناختی ، همان جایی بدانیم که انسان به گونه ای شهودی خود را متعلق به آن می داند -  بنابراین می توان گفت که مجسمه ساز و معمار در مکان مشترکی به سرمی برند. معماري چون مجسمه سازی ، تنها از جهان " هست " ( واقعيت ) سخن نمي گويد بلكه روي به سوي " بايد " ( حقيقت ) نيز دارد.  حقيقت فی‌نفسه از زمان و مکان آزاد است؛ اما در لباس زمان و مکان ظهور می‌کنند. معماري شأني از بناست که مشمول زمان و مکان نیست، ولی در لباس زمان و مکان ظهورعيني می‌یابد.

در دوران طلايي معماري يونان باستان كه به قرن پنجم قبل از ميلاد باز مي گردد ( عصر پريكلس)، آتن در نبرد ماراتون ( 490 پيش از ميلاد ) پيروز مي شود و اين پيروزي ها در معماري يوناني جلوه گر مي شود. يوناني ها از اين زمان به بعد در اين انديشه هستند كه ظفرمندی های خود را در قالب بناهاي با عظمتی كه بتواند اقتدار فرهنگ يوناني را در با صلابت ترين گونه ممكن به بيننده بنماياند، نشان دهند: با نگاهي به معابدي چون پارتنون در مي يابيم كه تا چه حد به نماي بيروني عنايت واز فضاي درونخانه غافل شده است. قرن پنجم و چهارم قبل از میلاد را باید بهترین ایام تحول و تکامل معماری و مجسمه سازي یونان به شمار آورد. آتنی ها ، به رهبری " پریکلس " نیروی خود رادر باز سازی ِکامل آکروپلیس ( بنای ایستاده برفرازشهر) که یکی از بزرگترین پروژه های ساختمانی جهان باستان (تا پیش از روزگار رومیان بود) به جهانیان نشان دادند. از دست آوردهای هنر پیکر سازی این دوره می توان از متوپهاي حجاری شده ( بخش مستطيل شكل تزيينات ديواري) و پر تحرک معبد زئوس در المپیا و معبد پارتنون در آتن یاد کرد. به همین دلیل است که عصر کلاسیک را دوره آميختگي تمام عيار پیکر سازی و معماری دانسته اند. اين آميزش را نه تنها در روح بلكه در كالبد نيز مشاهده مي كنيم.

معماری دوره کلاسیک به رهبری و پشتیبانی فیدیاس كه هم معماراست وهم پیکر تراش وهم در دولت یونان مقام وزیر هنر را دارد به اوج و رونق خود رسید. یکی از مجموعه بناهای باشکوه یونان در عصر کلاسیک آکروپلیس در شهر آتن است. این مجموعه بزرگترین کاری بود که در تاریخ معماری یونان پدید آمد و موجب آن گرديدکه عالیترین یادگار از دوران اعتلای مشترك معماري و مجسمه سازي بر جای بماند. مهمترین بنای مجموعه آکروپلیس معبد پارتنون است. این بنا درعصر کلاسیک ساخته شده است. و برای الهه آتنا (خدای پیروزی) که به افتخار او " آتن"  هم از او نام گرفته ایجاد شده است. بنا بر روی بلندترین نقطه تپه آکروپلیس و مشرف بر سراسر شهر آتن و نواحی اطراف آن بنا شده است. سنگ مرمر سفید مصالح عمده بناست. ساختمان به شیوه دوریک ساخته شده است.

یونانیان موفقیت و پیروزیهای خود را در جنگها مرهون خدایان می دانستند و همین مساله درمجسمه سازي و معماری سرزمین شان کاملاً محسوس است. " زيباترين ساختمانهاي يونان براي خدايان ساخته مي شد. مشهورترين اين ساختمانها معبدهايي بود كه روي تپه سنگلاخي در وسط شهر آتن ساخته شده بود. يونانيان اين تپه را آكروپوليس مي ناميدند. " ( حكيمي ، 1368: 90) آکروپولیس ، همچون مجسمه ای احساس عظمت مربوط به کوه را در بالای ارتفاعات دور از دسترس ارائه می کند.

آنچه مسلم است این است که یونانی ها ذاتا هنرمند بودند . بزرگترین فعالیت هنری معماری یونانیان، ساختن معابد براساس سبک نظام بندی خاص بود. اما رومی ها بزرگترین توانگران تاریخ بودند و در زیورآلات و کنده کاری و سنگفرش سازی مبالغه آمیز کار می کردند. معبد – مجسمه در زمره بیشترین آثار تاریخی و از بزرگترین چیزهایی است که رومیان در طول تاریخ از خود به یادگار گذاشتند. امپراتورها دوست داشتند تا عظمت و شکوه خود را با نشانه هایی برفراز شهر برای نوآمدگان نمایان سازند. مثلا طاق نصرت که یکی از زیباترین جلوه های پیوند مجسمه سازی و معماری بود برای ایشان همیشه نماد اعلان ورود به شهر اقتداربود. بیشترین بناهای رومی ترکیب قوس و طاقند . طاق نصرت آمده بود تا هیبت و هیمنه یک مجسمه را داشته باشد و جنبه استذکاری سازه را نمایان سازد. 



[1] - Gaudi)1852-1926 )