معبرهنرومعبد عشق

در تاريخ فرهنگي ما ، عشق به دو وجه عزيزي و الهي تقسيم شده است . عشق غريزي ، حركت آفرين طبيعي همه موجودات است . هر موجودي نسبت به كمال خودش ، نوعي عشق غريزي دارد . مثل عشق بعضي از مواد شيميايي به يكديگر (ميل تركيبي ) .
حيوانات بر حسب عشق غريزي خود به خوردن و نوشيدن علاقه مند هستند:
آدمي فربه شود از راه هوش گاو و خر فربه شود از راه نوش
در مرحلة عشق غريزي ، انسان « خير » را درك مي كند.خير ، يعني خوبي . خير ، اسم تفضيل است . مثلاً مي گوييم زندگي بهتر از مرگ و نشاط بهتر از افسردگي است . بنابراين خير به چيزي دلالت دارد كه هر موجودي دوستدار آن است و بدون آن وجودش كامل نمي شود . پس ايمان، صحت ، ثروت حلال ، همه و همه براي انسان خير است . زيرا داراي منفعت مادي و معنوي است .اين تنها انسان است كه مي تواند خير را درك كند . بنابراين مشتاق خير است .
خير بر دو نوع ذاتي ( مطلق) و عارضي (نسبي) است .
خير مطلق براي همگان داراي خيريت ( سودمندي) است اما خير عارضي براي افرادي خاص اين مهم را در بر دارد .

هنر، خير عارضي است كه افراد خاصي را در برمي گيرد و همگان نمي توانند از اين موهبت برخوردار شوند .به عبارتي آفرينش انديشه و انتقال زيبا شناسانه آن به نحوي بي سابقه ، از آن همگان نيست بل از آن همگنان است :
همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
در فرهنگ اسلامي ، « وجود » را خير و عدم را شر گفته اند .
در ايران باستان ، اهورا مزدا همواره در صدد آشكار سازي خير و اهريمن در فكر پنهان كردن خير است . در قصه ها و افسانه ها نيز « پروتاگونيست » ها (قهرمانان ) به دنبال خيرند و « آنتاگونيست » ها ( ضد قهرمانان ) شرطلبي مي كنند.1
هنر آفريني ، يك كار خير است و بنابراين در حكمت هنر اسلامي ، هنرمند حقيقتاً خيّر است :
زيرا هنر، فرآيندي است كه حُسن را نمودار مي سازد و هنرمند هم ستاينده حُسن است و هم آفريننده آن .او از اين رهگذر به سروري كم نظير دست مي يابد كه سرمايه روح پرسان اوست .او به دنبال ايجاد احسن صور است . فضاي احسن ، رنگ احسن ، صوت احسن و ... . حُسن يعني زيبايي توأم با سودمندي . بنابراين آفرينش زيبايي از آنجا كه براي انسان خير به همراه دارد پيوسته در اسلام شايسته تكريم بوده است و به ايجاد ، درك و ترويج آن توصيه شده است:
ديده را فايده آن است كه دلبر بيند ور نبيند چه بود فايده بينايي را
لهم قلوب لا يفقهون بها ولهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها2

در قصه هاي حِكمي ايراني آمده است :
عشق ، دختري كور بود . همه از شفاي او عاجز بودند . كسي نشان خانه زيبايي را به او مي دهد . وقتي عشق پرسان پرسان به خانه زيبايي وارد مي شود او دستي از سر لطف بر چشمان عشق مي كشد و وي شفا مي يابد . و از همان روز تا كنون عشق و زيبايي هم خانه يكديگر مي شوند .
اما عشق الهي ، محبت خاص و ناب است . عارفان عقيده دارند كه به وسيله اين وديعه الهي ( عشق ) است كه انسان از آلايش اجسام و اصنام و از خشونت تباهيآور ماده پاك مي شود و از زنجير تكلف و تعلق نجات مي يابد :
تكلف گر نباشد خوش توان زیست تعلق گر نباشد خوش توان مرد
وقتي انسان از درون پاك شد ( تهذيب ) فطرتاً به سوي كمال ( عنصري كه كاملتر از اوست ) ميل مي كند . در اينجا او بر حسب ميزان و درجة پالودگي ( تهذيب ) خود از خيري به خير ديگر پرواز مي كند تا آنكه به « خير اول محض » مي رسد .
با شهود خير محض طبعاً به او دل مي بندند . بر اثر اين دلدادگي است كه نور خير محض بر او افاضه مي شود و با وي متحد مي گردد . در اثر غرقه شدن در نور اين خير ، همة وجودش غرق در لذتي دروني و پايدار (سرور ) مي گردد و مست ميشود:
چنان مستم كه هشياران آگاه زمن پرسند راه خانه ماه
به وسيله اين مستي است كه او از تنگناي مرام ماده مي رهد :
من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكي كس را هشيار نمي بینم هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه
در اين مرحله است كه نه عارفي باقي مي ماند و نه معروفي . نه عاشقي و نه معشوقي:
من بي دل و دستارم در خانه خمارم يك سينه سخن دارم اين شرح دهم يا نه
بي دل و دستار شدن ، يعني شعله كشيدن عشق واحد مطلق در جان عطشان عارف . يعني همه او شدن :
ترسم اي فصّاد اگر فصدم كني نيشتر را بر رگ ليلي زني
هنرمند ، آن عاشقي است كه حرارت اين عشق را در آتشين ترين ( عاطفي ترين ) بيان ممكن انتقال مي دهد چنان كه همه را به تجربه كردن اين عالم فرا خواند .
ديد مجنون را يكي صحرا نورد
در ميان باديه بنشسته فرد
ساخته بر ريگ زانگشتان قلم
مي زند حرفي به دست خود رقم
گفت :اي مفتون شيدا چيست اين
مي نويسي نامه سوي كيست اين ؟
هر چه خواهي در سوادش رنج برد
باد صرصر خواهدش حالي سِتُرد
كي به لوح ريگ باقي ماندش
تا كس ديگر پس از تو خواندش؟
گفت : شرح حُسن ليلي مي دهم
خاطر خود را تسلي مي دهم
مي نويسم نامش اول و زقفا
مي نگارم نامه عشق و وفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي يافت قدر پست من
ناچشيده جرعه اي از جام او
عشق بازي مي كنم با نام او (عبدالرحمن جامي )

هنرمند ، شارح حُسن ليلي اصل است :
تو پنداري كه من ليلي پرستم؟ من آن ليلاي ليلا مي پرستم
نكته مهم در هنر امروز ، روشن نبودن خاستگاه عشق است ؛ كه اگر آن روشن شود تا بدين حد واژه عشق ، دستمالي و مستعمل نمي شود و در كف بي كفايت هر لولي كذاب مشوّش نمي افتد .
خاستگاه عشق ، قلب انسان است نه ذهن او . چرا كه ذهن عرصه تصوير و تصور است . دانشي كه ما درباره اشيا و اشخاص و امور متداول داريم ( مثلاً الكتريسيته ) يك ذات تصويري دارد . بنابراين يك امر مفهومي است . براي همين است كه محتوا و جوهر ندارد . و چون « جوهري » نيست و « مفهومي » است پس قادر به شورآفريني نيست.
عشق وقتي جوهري نباشد بر اثر اولين بي وفايي معشوق تبديل به تنفر مي شود :
ما اطيب فيه جل باريك كم تزجرني و كم ادرايك 1
اما عشق واقعي هرگز تغيير پذير نيست . زيرا بر اساس مناسبتي و غرضي بنا نشده است و چون غرضي در كار نيست ، عوضي هم در كار نيست . بنابراين عاشق براي مطالبه چيزي از معشوق به او دل نداده است .
دوستي ذهني ، تصوير بدون جوهر است . يعني براي بروز آن مناسبتي لازم است : مثل اين است كه بگوييم : من آن فرزند وزيرم را از آن فرزند راننده ام بيشتر دوست دارم . در اينجا دوستي من به يك مناسبت ( موضوع بيروني ) يعني وزارت او باز مي گردد نه خود او . بنابراين موضوع بيروني مهم شده است نه دوستي . حال آنكه عشق حقيقي ، هرگز شأن ابزاري ندارد . يعني از آنجا كه بر اساس مناسبتي بنا نشده است ما نمي توانيم آمدن و نيامدن او را به خلوتگه جان خود تعيين كنيم . نمي توانيم آن را بياموزيم و به ديگران ياد دهيم :
براي همين است كه گفته اند عشق در مدرسه نيست ، عشق در مسجد و معبد است . زيرا آمدني است نه آموختني .
يك چند در اين مدرسه ها گرديدم از اهل نظر نكته ها پرسيدم
يك مسأله اي که بوی عشق آید از آن در عمر خود از مدرسي نشنيدم
عشق ، جوهر هستي و شور زندگي است ؛ زيرا :
1- كيميا گر است : يعني مِسِ نفس انسان را به طلاي مهذب بي غش تبديل مي كند.
2- درمانگر است :
يعني انسان را از خشونت ماده مي كَند و او را به مستي مي كشاند تا جان هستي را شهود كند .
3- پايدار ساز است :
پس هر سخني كه با عشق آميخته شد و هر عملي كه در عشق مستحيل شد جاويدان مي گردد.
4- برخوردار از كيفيتي خودجوش و غير قابل انتقال است .
براي همين است كه به عرصة داد و ستد كشيده نمي شود و نمي توان بر آن قيمتي نهاد .
عشق مانند تنفس است : هرگز انسان براي نفس كشيدن خود نيازمند گدايي كردن از تنفسِ آن ديگري نيست . بنابراين به تنفس ديگران رشك نمي برد .

اين جوششي دروني و فطري است كه انسان را به سوي معشوق فرا مي خواند نه عمل به يك قرارداد اجتماعي . عشق ذهني ( تصويري ) بر خلاف عشق فطري به صورت يك ارزش اجتماعي به انسان عرضه مي شود . 1
در حكمت هنر اسلامي از آنجا كه عشق ، علت فاعلي بروز آثار هنري تلقي ميشود و تنها جانِ عاشق است كه به فهم زيبايي و ايجاد زيبايي توفيق مي يابد و هنر نيز فرآيند خلاقانه و روشمند آفرينش زيبايي است پس با عشق پيوندي دروني و معنوي دارد .
هنر نيز مانند عشق كيميا گر ، درمانگر و پايدارساز است و شأن غير ابزاري دارد ( يعني آمدني است نه آموختني ) و فراتر از قدر و قيمت مادي است .هنر چون از وادي عشق مي آيد پس امري يافتني است و نه بافتني .

1- شهرياري ، خسرو ؛ كتاب نمايش ، تهران ، انتشارات امير كبير
2- اعراف - 179
1- سعدي شيرازي - ديوان اشعار ( خداوند باري تعالي تو آنچنان زيبا و پاكيزه ات آفريده است كه هر چه از تو به من زجر مي رسد با آن به مدارا بر مي خيزم .)
1- ما از همان ابتداي كودكي مي شنويم كه اگر چنين و چنان كني دوستت داريم . بنابراين به مرور زمان فكر مي كنيم كه دوستي يك قرارداد اعتباري است نه نياز فطري .
دوستي و عشق ذهني ( تصويري ) دو طرفه است حال آنكه عشق فطري يكسويه است .