آخرین لطف خدا
در خصوص عشق و ماهیت آن تاکنون بسیار بسیار نوشته شده و تا این گنبدِ لاجوردین بپاست هنوز و همچنان نوشته و نگاشته خواهد شد. براستی چیست این پنهان ما را در جان و تن؟ چیست این حدیث شکر آلوده مکرری که هرچه آن را شرح و بیان می سازند چون به او می رسند جز خجلت و شرمساری نمی دروند؟ نكته مهم در عرصه های هنر امروز، روشن نبودن خاستگاه عشق است؛ كه اگر آن روشن شود تا بدین حد واژه عشق، دستمالی و مستعمل نمی شود و در كف بی كفایت هر لولی كذاب مشوّش نمی افتد. آنچه مسلم است هرگز واژه عشق – آنچنان که در فرهنگ اسلامی ایرانی ما از آن نام برده شده است – نمی تواند با واژگانی چون:
love, EROS, LUDUS PHILO,PRAGMA, MANIA, STORGE
و. . . مقایسه شود و هر نوع مقایسه ای در این خصوص همان قیاس بی بنیاد و پی است. انرژی های عاطفی و معنایی مستتر در باطن عشق، چندان تناور، متعالی و سترگ است که مشاهده آن کلاه را از سر کودک عقل می اندازد. اصلا عقل غربی، توان و شان شهود عشق را بدان پایه و منزلتی که در فرهنگ ماست ندارد. البته هر از چندگاهی هم که متفکران غربی – به هر تقدیر- از عشق چنان گفته و سروده اند که تاحدی قریب به معنای واقعی آن بوده است (اگر دقیق شویم خواهیم دید که) گوشه چشمی به شرق و بویژه به معانی بلند عشق در فرهنگ ما داشته اند.

کلمه "عشق" در اصل از ماده " عشقه " است، و " عشقه " نام گیاهی است که در فارسی به آن " پیچک " می گویند که به هر چیز برسد دور آن می پیچد، مثلا وقتی به یک گیاه دیگر می رسد دور آن چنان می پیچد که آن را تقریبا محدود و محصور می کند و در اختیار خودش قرار می دهد. یک چنین حالتی در انسان پیدا می شود و اثرش این است که بر خلاف محبت عادی او را از حال متعارف خود خارج می کند، خواب و خوراک را از وی می گیرد، توجه اش را منحصر به همان معشوق می کند، یعنی یک نوع توحد و تأحد و یگانگی در او به وجود می آورد، یعنی او را از همه چیز می برد و تنها به یک چیز متوجه می کند به طوری که همه چیزش او می شود: یک چنین حالتی شدیدی در حیوانات مشاهده نشده است.
اینکه اصلا ماهیت این حالت چیست، خود یکی از موضوعات مهم فلسفه شده است. اگرچه پای فلسفه دربرابر اقتدار عشق چوبین است.
.jpg)
ماهیت عشق
عشق يكى از عواطف است كه مركب مى باشد از تمايلات جسمانى، حس جمال، حس اجتماعى، تعجب، عزت نفس و غيره، علاقه بسيار شديد و غالبا نامعقولى است كه گاهى هيجانات كدورت انگيز را باعث مى شود. به عقيده صوفيان اساس و بنياد جهان هستى بر عشق نهاده شده و جنب و جوشى كه سراسر وجود را فرا گرفته به همين مناسبت است. پس كمال واقعى را در عشق بايد جست وجو كرد.
افلاطون گويد: روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنيا، حقيقت زيبايى و حسن مطلق، يعنى خير را بدون پرده و حجاب ديده است. پس در اين دنيا چون حسن ظاهرى و نسبى و مجازى را مى بيند، از آن زيبايى مطلق كه سابقا درك نموده ياد مى كند، غم هجران به او دست مى دهد و هواى عشق او را بر مى دارد، فريفته جهان مى شود و مانند مرغى كه در قفس است مى خواهد به سوى او پرواز كند. عواطف و علائم محبت همه، همان شوق لقاى حق است، اما عشق جسمانى مانند حسن صورى، مجازى است و عشق حقيقى سودايى است كه به سر حكيم مى زند و هم چنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولد فرزند و مايه بقاى نوع است، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهايى داده، مايه ادراك اشراقى و دريافتن زندگى جاودانى، يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و حيات روحانى است و انسان به كمال علم وقتى مى رسد كه به حق واصل و به مشاهده جمال او نايل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد.

" ابن سینا" رساله مخصوصی در باب ِ" عشق " دارد. همچنین " ملاصدرا" در کتاب اسفار در بخش الهیات، صفحات زیادی (حدود چهل صفحه) را اختصاص به تفسیر ماهیت عشق داده است.
بازار عشق و عشق نظرباز
1. بعضی خودشان را با این کلمه خلاص کرده اند وآن این که عشق یک بیماری است و بروزچنین حالتی از هرکه و به هرگونه که سربزند نیاز به درمان دارد. البته این نظریه فعلا تابع و پیرو ندارد؛ بلکه به عکس، عشق نه تنها بیماری نیست بلکه یک موهبت است.
2. بعضی عشق را یک نوع بیشتر نمی داند و آن همان عشق جنسی (1) است؛ یعنی ریشه عضوی و فیزیولوژیک دارد. از نظر اینان تمام عشق هایی که در عالم وجود داشته و دارد، با همه آثار و خواصش، همه عشق هایی که ادبیات دنیا را پر کرده بر بنیاد غرایز و شهوات نهاده شده است. این عشق از راه کشش های جسمانی و فیزیکی نمایان می شود و البته هیچگونه منطق و استدلالی را هم برنمی تابد؛ در همان نگاه و نظر اول به سرعت خود را آشکار می سازد، به سرعت فروکش می کند و به پایان می رسد. " فروید" (2)، روانکاو معروف اتریشی، همه چیز را ناشی از غریزه جنسی می دانست. حتی علم دوستی، خیر، فضیلت و پرستش را به طریق اولی به " اروس" مرتبط می ساخت.
3. گروهی دیگر (مانند ابوعلی سینا، خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا) عشق را دو نوع می دانند: عشق های زمینی و جنسی (مجازی) و عشق های حقیقی و روحانی.
از نظر ایشان عشق جسمانی منشأش غریزه است؛ که با رسیدن به معشوق و اطفاء آن پایان می یابد. زیرا نباید هم سرنوشتی جز این داشته باشد؛ چون مبدأش ترشحات داخلی جسم است با افراز شدنش قهرا پایان می یابد. اما انسان این قابلیت را هم دارد که به مرحله ای از عشق برسد که بسیار فراتر از اینهاست. عشقی که خواجه نصیرالدین از آن به " مشاکله بین النفوس " تعبیر می کند: نوعی همشکلی میان روح ها؛ یعنی در سرزمین ِروح انسان، بذر مستعدی برای عشق ِ روحانی و معنوی است که نفس فقط نقش ِمحرک را دارد. از نظر این گروه از متفکران، معشوق حقیقی انسان یک حقیقت ماوراء طبیعی است که روح انسان با او متحد می شود، به او می رسد و او را کشف می کند. معشوقی حقیقی و مبرا از همه شائبه های ِنازل مادی که در ژرفای ِجان انسان ریشه دوانیده، با جان می آید و با جان می رود.
این عشق، عاشق را به جایی می رساند که او خیال محبوب را از خود محبوب عزیزتر و گرامی تر می دارد:
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
پس این نظریه، عشق را به عشق جسمانی و عشق نفسانی تقسیم می کند. یعنی به نوعی ازعشق قائل است که هم از نظر مبدأ با عشق جسمانی متفاوت است (یعنی مبدأش جنسی ندارد) و هم از نظر غایت با عشق جنسی متفاوت است چون عشق جنسی در نهایت با اطفاء شهوت خاتمه پیدا می کند، ولی این عشق پایان نمی پذیرد.
روان تشنه بر آساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر بر گذشت و تشنه ترم
ستایش بشر از عشق معطوف و مربوط به همین نوع از عشق است و گرنه عشقی که تاریخ مصرف دارد و زود می آید و زود هم می رود که شایسته نام عشق و محق ستایشگری نیست. هرگز میل طبیعی قابلیت تقدیس و تکریم ندارد.
عشق تا آنجا که به شهوت جنسی مربوط باشد، مثل سایر شهوات دیگر است و قابل تقدیس نیست. شهوت یعنی مطلق ِخواستن.
عشق ورزیدن راستین از جهتی یک امر اخلاقی است زیرا اخلاق هرگز با منفعت، سر سازش ندارد. عشق و ایثار در همسایگی هم زندگی می کنند و هر دو ساکن کوی " فضیلت" هستند. عاشق، ترک ِکام خود می گیرد تا کام دوست برآورده شود. او لذتِ ترک لذت را بخوبی می فهمد و با پاک شدن از مطلق خواهی به خواست معشوق می اندیشد:
بشوی دست و دل خویش از دو عالم پاک
که در نماز بود هرکه این وضو دارد
او افتخارمی کند به اینکه در زمینه خواست معشوق، همه چیزش را فدا کند و خود را در مقابل او فانی و نیست نشان بدهد. این همان شکوه گرانقدرعاشقانه ای است که تنها از دست قدرتمندعشق برمی آید. برای همین است که عاشقی را فضیلت خوانده اند و نه مهارت. ایثار هرگز با خودمحوری تطابق ندارد. عاشق همه وجودش ایثاراست:
عشق چون درسینه ام بیدارشد
از طلب پا تا سرم ایثارشد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با" من " زیستم
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

جان ِعاشق راستین – از آن روی که از شهوت و تمام خواهی بری است – هرگز در اندیشه تصاحب و تملک معشوق نیست بلکه می کوشد تا در عشق معشوق ذوب شود و به " فنا " برسد. این فنا – بر اساس اندیشه های غرب فکری – هرگز به معنی از بین رفتن و نیست شدن نیست بلکه نوعی "بقا" به حساب می آید. عاشق در این وادی به مقام "بیخودی" می رسد و جز او نمی بیند، جز او نمی گوید و جز او نمی خواهد:
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت
عاشق دیگر به دنبال مطالبات نازل و رایج دنیایی نیست چرا که حقیقت دیگری را طالب شده است:
جمله بی قراری ات در طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تاک ه قرار آیدت
در اینجاست که آرامشی اثیری همه وجود عاشق را در بر می گیرد و او از سکونت خاطری بی نظیر سرشار و لبالب می گردد.
4. گروه دیگری کوشیده اند تا میان آراء مختلفی که در باب حقیقت عشق مطرح است به نوعی اجماع برسند: اینان معتقدندکه عشق اگرچه از نظر منتها و کیفیت، هرگز جنسی و زمینی نیست اما از حیث مبدا زمینی است. عاشق در آغاز با همین عشق های متعارف پای در راه می گذارد اما به مرور زمان میان مجاز و حقیقت دیوار می کشد و راه اصیل و اساسی خود را برمی گزیند و به جانب عشق حقیقی پرواز می کند؛ و همان کاری را می کندکه شیخ صنعان ِعطار کرد. در واقعه دیدار شیخ و دخترک ترسا، رویکرد همان عشق زمینی است:
از قضا را دید عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت
در ره روح اللهش صد معرفت
روی او در زیر زلف تابدار
بود آتش پاره ای بس آبدار
دختر ترسا چو برقع برگرفت
بند بند ِشیخ آتش در گرفت

ویل دورانت (3) این مورخ معروف هم در کتاب لذات فلسفه می گوید:
"حقیقت این است که عشق بعدها تغییر مسیر و تغییر جهت و حتی تغییر خصوصیت و تغییر کیفیت می دهد، یعنی دیگر از حالت جنسی بطور کلی خارج می شود."
ویلیام جیمز(4) در کتاب " دین و روان " می گوید:
به دلیل وجود پاره ای تمایلات که ما را به طبیعت وابسته کرده است، یک سلسله تمایلات دیگری هم درما وجود دارد که با حساب های مادی و طبیعی جور در نمی آید؛ همین تمایلات است که ما را به ماوراء طبیعت مربوط می کند، {والبته} توجیه و تفسیرش همان است که حکمای اسلامی کرده اند و معتقدند که این حالت فنایی که عاشق پیدا می کند در واقع مرحله تکامل اوست. این فنا به معنی نیستی نیست، اگر معشوق واقعی اش همین شیء مادی و جسمانی می بود، فنا غیرقابل توجیه بود که چطور یک شیء به سوی فنای خودش تمایل پیدا می کند؟ ولی در واقع معشوق حقیقی او یک واقعیت دیگر است و این (معشوق ظاهری) نمونه ای و مظهری از اوست و این در واقع با کاملتر از خودش و با یک مقام کاملتر متحد می شود تا به این وسیله این نفس به حد کمال خودش برسد.
غربی ها اینگونه عشق ها (عشق روحانی) را عشق های شرقی می نامند و حتی تقدیس هم می کنند. برتراند راسل (5)در کتاب زناشویی و اخلاق می گوید:
" ما امروزی ها حتی در عالم تصور هم نمی توانیم روحیه آن شاعرانی را که در اشعارشان از فنای خود سخن می راندند بی آنکه کوچکترین التفاتی از محبوب بخواهند درک بکنیم. "
راسل معتقد است که این عشق هاست که به روح انسان عظمت و شکوه و شخصیت می دهد.
حقيقت عشق با آثاری كه انسان از راه وجدان خود می فهمد آشکارمی شود. یكی از آثار عشق این است كه عاشق تمام كمالاتی را كه دارد به معشوق نسبت می دهد؛ یعنی نه تنها معشوق را دارای كمالات مختلف و فراوان می داند بلكه كمالات خودش را نیز به معشوق نسبت می نماید. اگر این ویژگی نباشد دیگر عشقی هم وجود ندارد هرچند که ممکن است محبت باشد. مثلا در "لسان العرب" آمده است: "العشق: فرط الحب و قيل: هو عجب المحب بالمحبوب يكون فی عفاف الحب". اگر محبت به مرحله افراط و نهایتش برسد نه تنها معشوق را صاحب كمال می داند و مستجمع صفات عالی و كامل می شناسد بلكه كمالات خود را نیز به او منتسب می كند.
در دعای عرفه سیدالشهداء حضرت امام حسین (ع) می فرماید:
" یا مولای! انت الذی مننت. انت الذی افضلت. انت الذی اكملت. انت الذی رزقت. انت الذی وفقت انت الذی اعطیت."
تویی كه احسان می كنی. تویی كه نعمت می دهی. تویی كه نیكویی می بخشی. تویی كه لطف می كنی.
وقتی عاشق تمام كمالات را به معشوق نسبت دهد تمام این عالم را مظهر آن معشوق می بیند.
نردبان عاشقی
![]()
از آنجا كه برای هر كیفیتی مراحلی از ابتدایی ترین مراتب آن تا اوج كمال وجود دارد برای عشق هم چنین درجاتی وجود دارد.
ابن سینا در رساله عشق می نویسد:
" كسی كه خیر را درك كند طبعاً عاشق آن است و هریك از موجودات به طور غریزی عاشق خیر مطلق است."
اگر فهم مختصر انسان در برابر زیبایی بی كرانه قرار گیرد، عشق پدید می آید؛ اما فهم بی پایان، زمانی كه در برابر زیبایی بی كرانه قرارگیرد عشق بی پایان را رقم می زند.
عارفان عقیده دارند كه "عشق، جوهری الهی است در وجود انسان كه چون از آلودگی های ماده بپالاید مشتاق شبیه خود می شود و به دیده عقل، خیر اول محض را مشاهده می كند و به سوی آن می شتابد. در این هنگام نور این خیر بر او افاضه می شود و با او متحد می گردد و لذتی را درك می كند كه هیچ لذتی را برابر آن نیست. این مرتبه بالاترین مرتبه وصول است و افزایش و كاهش نمی پذیرد. در انسان حالت محبت شدید كه او را منحصرا متوجه محبوب می كند و نوعی یگانگی بین فرد و محبوبش به وجود می آورد و همه چیز فرد را در اختیار محبوبش قرار می دهد، عشق خوانده می شود.
البته شكی نیست كه نه می توان به كُنه عشق حقیقی رسید و نه می توان آن را چنان كه باید بیان كرد. برای همین است كه هنرمندان ما به دامان بلند تمثیل (6) روی آورده و كوشیده اند تا خَم ابرویی از مواجید و احوال عاشقانه خود را از راه آفرینش صورت های خیالی بیان كنند:
ز تو هر هدیه كه بردم به خیال تو سپردم
كه خیال شكرینت فر و سیمای تو دارد
-----
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل مانم از آن
" ای درویش، از عشق حقیقی- آن چنان كه حق عشق است – نمی توانم نوشت، كه مردم فهم نكنند و كفر دانند؛ اما از عشق مجازی چیزی بنویسم تا عاقلان از این جا استدلال كنند." (7)
"تولید رقت و رفع غلظت و خشونت از روح، و به عبارت دیگر تلطیف عواطف، و همچنین توحد و تأحد و تمركز و از بین رفتن تشتت و تفرق نیروها و در نتیجه قدرت حاصل از تجمع، همه از آثار عشق و محبت است. در زبان شعر و ادب، در باب اثر عشق، بیشتر به یك اثر بر می خوریم و آن الهام بخشی و فیاضیت عشق است:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
عشق، الهام بخش است " (8) و الهام، علت فاعلی بروز آثار هنری است. مادام كه هنرمند از نظام احسن خلقت و زیبایی های برتراویده از آن ملهم نشود چگونه می تواند به آفرینش بپردازد. در واقع آثار هنری بازآفرینی ذوقی و زیباشناسانه الهام های هنرمندان است." شاهكارهای دنیا مولود دو عامل عشق و مصیبت است. و باز در مورد عشق گفته شده زمانی می تواند شاهكار بیافریند كه با درد و فراق همراه بوده و وصال كامل در كار نباشد. شاعر، بهترین شعرها را زمانی گفته است كه در مصیبت یا فراق كامل بوده است و این مطلب در ادبیات و مطلق ابداعات فوق العاده صادق است. "(9)
"مكتب عشق، مكتب حركت است؛ اما حركتی صعودی و عمودی و نه حركتی افقی"(10)
هردلی كو به عشق مایل نیست
حجره دیو خوان كه آن دل نیست
زاغ گو: بی خبر بمیر از عشق
كه زگل عندلیب غافل نیست
دل بی عشق چشم بی نور است
خود بدین حاجت دلایل نیست
بیدلان را جز آستانه عشق
در ره كوی دوست منزل نیست
هر كه مجنون نشد در این سودا
ای عراقی بگو كه عاقل نیست! (فخرالدین عراقی)

اگر شیدایی را از انسان باز گیرند، هنر را باز گرفته اند. شیدایی، جان ِهنر است. اما خود، ریشه در عشق دارد.
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهان است و پیدا حیرتش
جان سلطانان ِجان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت كیش او
تخت شاهان تخته بندی پیش او
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
در شكسته عقل را آنجا قدم
شیدایی همان جنون همراه عشق است. ملازم ازلی عشق. جنون و شیدایی نیز عاطف و معطوف هستند و مترادف با یكدیگر.
هنر، جوششی خود به خود و یا از سر بیخودی و شیدایی است كه هرگز از آغاز با قصد تأثیر بر مخاطبان خاصی وجود پیدا نمی كند.
كار عشق، به شیدایی و جنون می كشد و كار جنون به تغزل:
تغزل، ذات هنر است. جنون، سرچشمه هنر است و همه از آن زمزمه های بیخودانه ای آغاز می شود كه عاشق باخود دارد. او در تنهایی، جنونش رامی سراید و این یعنی تغزل.
هنرمند، در میان سایر انسان ها همچون بلبل است در میان پرندگان؛ و وجه امتیاز او نیز در شیدایی است و بیان ِخوش. مرادم شیدایی حق است.“
.jpg)
در تاریخ فرهنگی ما، عشق به دو وجه عزیزی و الهی تقسیم شده است. عشق غریزی، حركت آفرین طبیعی همه موجودات است. هر موجودی نسبت به كمال خودش، نوعی عشق غریزی دارد. مثل عشق بعضی از مواد شیمیایی به یكدیگر. عنصر x می خواهد به عنصر x دیگری كه كامل تر از اوست پیوند خورد (میل تركیبی).
حیوانات بر حسب عشق غریزی خود به خوردن و نوشیدن علاقه مند هستند:
آدمی فربه شود از راه هوش
گاو و خر فربه شود از راه نوش
در مرحله ی عشق غریزی، انسان "خیر" را درك می كند.
خیر، یعنی خوبی. خیر، اسم تفضیل است. مثلاً می گوییم زندگی بهتر از مرگ و نشاط بهتر از افسردگی است. بنابراین خیر به چیزی دلالت دارد كه هر موجودی دوستدار آن است و بدون آن وجودش كامل نمی شود. پس ایمان، صحت، ثروت حلال، همه و همه برای انسان خیر است. زیرا دارای منفعت مادی و معنوی است.
این تنها انسان است كه می تواند خیر را درك كند. بنابراین مشتاق خیر است.
خیر بر دو نوع ذاتی (مطلق) و عارضی (نسبی) است.
خیر مطلق برای همگان دارای خیریت (سودمندی) است اما خیر عارضی برای افرادی خاص این مهم را در بر دارد.
هنر، خیر عارضی است كه افراد خاصی را در برمی گیرد و همگان نمی توانند از این موهبت برخوردار شوند.
به عبارتی آفرینش اندیشه و انتقال زیبا شناسانه آن به نحوی بی سابقه، از آن همگان نیست بل از آن همگنان است:
همه دلباخته بودیم و هراسان كه غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
در فرهنگ اسلامی، « وجود » را خیر و عدم را شر گفته اند.
در ایران باستان، اهورا مزدا همواره در صدد آشكار سازی خیر و اهریمن در فكر پنهان كردن خیر است. در قصه ها و افسانه ها نیز "پروتاگونیست" ها (قهرمانان) به دنبال خیرند و " آنتاگونیست " ها (ضد قهرمانان) شر طلبی می كنند.
هنر آفرینی، ازآن روی که با عاشقی سروکار دارد، یك كار خیر است و بنابراین در حكمت هنر اسلامی، هنرمند حقیقتاً خیر است: زیرا هنر، فرآیندی است كه حُسن را نمودار می سازد و هنرمند هم ستاینده حُسن است و هم آفریننده آن. او از این رهگذر به سروری كم نظیر دست می یابد كه سرمایه روح پرسان اوست. او به دنبال ایجاد احسن صور است. فضای احسن، رنگ احسن، صوت احسن و. . . . حُسن یعنی زیبایی توأم با سودمندی. بنابراین آفرینش زیبایی از آنجا كه برای انسان خیر به همراه دارد پیوسته در اسلام شایسته تكریم بوده است و به ایجاد، درك و ترویج آن توصیه شده است(19):
دیده را فایده آن است كه دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را
در قصه های حِكمی ایرانی آمده است:
عشق، دختری كور بود. همه از شفای او عاجز بودند. كسی نشان خانه زیبایی را به او می دهد. وقتی عشق پرسان پرسان به خانه زیبایی وارد می شود او دستی از سر لطف بر چشمان عشق می كشد و وی شفا می یابد. و از همان روز تا كنون عشق و زیبایی هم خانه یكدیگر می شوند.
اما عشق الهی، محبت خاص و ناب است. عارفان عقیده دارند كه به وسیله این ودیعه الهی (عشق ) است كه انسان از آلایش اجسام و اصنام و از خشونت تباهی آور ماده پاك می شود و از زنجیر تكلف و تعلق نجات می یابد:
تكلف گر نباشد خوش توان زیست
تعلق گر نباشد خوش توان مرد
وقتی انسان از درون پاك شد (تهذیب) فطرتاً به سوی كمال (عنصری كه كامل تر از اوست) میل می كند. در اینجا او بر حسب میزان و درجه ی پالودگی (تهذیب) خود از خیری به خیر دیگر پرواز می كند تا آنكه به « خیر اول محض » می رسد.
با شهود خیر محض طبعاً به او دل می بندند. بر اثر این دلدادگی است كه نور خیر محض بر او افاضه می شود و با وی متحد می گردد. در اثر غرقه شدن در نور این خیر، همه ی وجودش غرق در لذتی درونی و پایدار (سرور) می گردد و مست می شود:
چنان مستم كه هشیاران آگاه
زمن پرسند راه خانه ماه
به وسیله این مستی است كه او از تنگنای مرام ماده می رهد:
من مست و تو دیوانه
ما را كه برد خانه
صد بار تو را گفتم
كم خور دو سه پیمانه
در شهر یكی كس را هشیار نمی بینم
هر یك بتر از دیگر شوریده و دیوانه
در این مرحله است كه نه عارفی باقی می ماند و نه معروفی. نه عاشقی و نه معشوقی:
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یك سینه سخن دارم این شرح دهم یا نه
بی دل و دستار شدن، یعنی شعله كشیدن عشق واحد مطلق در جان عطشان عارف. یعنی همه او شدن:
ترسم ای فصّاد اگر فصدم كنی
نیشتر را بر رگ لیلی زنی
هنرمند، آن عاشقی است كه حرارت این عشق را در آتشین ترین (عاطفی ترین) بیان ممكن انتقال می دهد چنان كه همه را به تجربه كردن این عالم فرا خواند. عبدالرحمن جامی این حقیقت را اینسان بیان می کند:
دید مجنون را یكی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ زانگشتان قلم
می زند حرفی به دست خود رقم
گفت: ای مفتون شیدا چیست این
می نویسی نامه سوی كیست این؟
هر چه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهدش حالی سِتُرد
كی به لوح ریگ باقی ماندش
تا كس دیگر پس از تو خواندش؟
گفت: شرح حُسن لیلی می دهم
خاطر خود را تسلی می دهم
می نویسم نامش اول وز قفا
می نگارم نامه عشق و وفا
نیست جز نامی از او در دست من
زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعه ای از جام او
عشق بازی می كنم با نام او
برای همین است که گفته اند هنرمند، شارح حُسن لیلی اصل است:
تو پنداری كه من لیلی پرستم؟
من آن لیلای لیلی می پرستم
خاستگاه عشق، قلب انسان است نه ذهن او. چرا كه ذهن عرصه تصویر و تصور است. دانشی كه ما درباره اشیا و اشخاص و امور متداول داریم (مثلاً الكتریسیته) یك ذات تصویری دارد. بنابراین یك امر مفهومی است. برای همین است كه محتوا و جوهر ندارد. و چون « جوهری » نیست و « مفهومی » است پس قادر به شورآفرینی نیست.
عشق وقتی جوهری نباشد بر اثر اولین بی وفایی معشوق تبدیل به تنفر می شود:
ما اطیب فیه جل باریك
كم تزجرنی و كم ادرایك(20)
اما عشق واقعی هرگز تغییر پذیر نیست. زیرا بر اساس مناسبتی و غرضی بنا نشده است و چون غرضی در كار نیست، عوضی هم در كار نیست. بنابراین عاشق برای مطالبه چیزی از معشوق به او دل نداده است.
دوستی ذهنی، تصویر بدون جوهر است. یعنی برای بروز آن مناسبتی لازم است: مثل این است كه بگوییم: من آن فرزند وزیرم را از آن فرزند راننده ام بیشتر دوست دارم. در اینجا دوستی من به یك مناسبت (موضوع بیرونی) یعنی وزارت او باز می گردد نه خود او. بنابراین موضوع بیرونی مهم شده است نه دوستی. حال آنكه عشق حقیقی، هرگز شأن ابزاری ندارد. یعنی از آنجا كه بر اساس مناسبتی بنا نشده است ما نمی توانیم آمدن و نیامدن او را به خلوتگه جان خود تعیین كنیم. نمی توانیم آن را بیاموزیم و به دیگران یاد دهیم:
برای همین است كه گفته اند عشق در مدرسه نیست، عشق در مسجد و معبد است. زیرا آمدنی است نه آموختنی.
یك چند در این مدرسه ها گردیدم
از اهل نظر نكته ها پرسیدم
یك مسأله ای كه بوی عشق آید از آن
در عمر خود از مدرسی نشنیدم
عشق، جوهر هستی و شور زندگی است؛ زیرا:
كیمیا گر است: یعنی مِسِ نفس انسان را به طلای مهذب بی غش تبدیل می كند.
درمانگر است:
یعنی انسان را از خشونت ماده می كَند و او را به مستی می كشاند تا جان هستی را شهود كند.
پایدار ساز است:
پس هر سخنی كه با عشق آمیخته شد و هر عملی كه در عشق مستحیل شد جاویدان می گردد.
برخوردار از كیفیتی خودجوش و غیر قابل انتقال است.
برای همین است كه به عرصه ی داد و ستد كشیده نمی شود و نمی توان بر آن قیمتی نهاد.
عشق مانند تنفس است: هرگز انسان برای نفس كشیدن خود نیازمند گدایی كردن از تنفسِ آن دیگری نیست. بنابراین به تنفس دیگران رشك نمی برد.
این جوششی درونی و فطری است كه انسان را به سوی معشوق فرا می خواند نه عمل به یك قرارداد اجتماعی. عشق ذهنی (تصویری) بر خلاف عشق فطری به صورت یك ارزش اجتماعی به انسان عرضه می شود. ما از همان ابتداي كودكي مي شنويم كه اگر چنين و چنان كني دوستت داريم. بنابراين به مرور زمان فكر مي كنيم كه دوستي يك قرارداد اعتباري است نه نياز فطری.
دوستی و عشق ذهنی (تصویری) دو طرفه است حال آنكه عشق فطری یك سویه است.
از آنجا كه عشق، علت فاعلی بروز آثار هنری تلقی می شود و تنها جانِ عاشق است كه به فهم زیبایی و ایجاد زیبایی توفیق می یابد و هنر نیز فرآیند خلاقانه و روشمند آفرینش زیبایی است پس با عشق پیوندی درونی و معنوی دارد.

هنر نیز مانند عشق:
كیمیا گر، درمانگر و پایدارساز است و شأن غیر ابزاری دارد (یعنی آمدنی است نه آموختنی) و فراتر از قدر و قیمت مادی است.
هنر چون از وادی عشق می آید امری یافتنی است و نه بافتنی.
به هرحال عشق کارها می کند کارستان. کارهایی که در طبله هیچ عطار معرفت فروش متفاخری نیست. از جمله آن که می کشد و پنهان می کند. این کشتن علایق نفسانی و پست انسان همان تنبه و بیدارکردن و احیاء است:
هرچه می خواهد دلش آن می کند
می کشد ما را و کتمان می کند
انتشار بغض و لبخند است عشق
آخرین لطف خداوند است عشق
عشق غیر از تاولی پردرد نیست
هرکه این تاول ندارد مرد نیست (21)
پی نوشت:
1- این واژه از کلمه اِروس یونانی گرفته شده است. اِروس، اسطوره یونانی و پسر آفرودیت است که در زبان رومی به او ونوس می گویند. البته در روانشناسی، اروس همان غریزه جنسی است.
2- Freud, Sigmund (1856- 1939)
3- Du·rant, William James Known as “Will. ” 1885- 1981
4- James, William 1842- 1910
5- Bertrand Russell (1872–1970)
6- symbol:In programming, a name that represents a register, an absolute value, or a memory address (relative or absolute) identifier, operator
7- الانسان الكامل، ص 115.
8- مطهري، مرتضي؛ جاذبه و دافعه علي (ع)
9- همان
10- همان
11- (1469- 1527) Machiavelli, Niccol
12- كليات سعدي، ص 889.
13- مثنوي معنوي دفتر اول
14- الكافي، ج 2. ص 833.
15- بحارالانوار، ج 41، ص 14.
16- تفسير موضوعي قرآن، آيت الله جوادي آملي، ج 11، ص 71 و 72.
17- آيت الله جوادي، همان، ص 62- 72؛ نشان از بي نشان ها، ج 1، ص 206
18- تعبير ”خواجه عاقل“ كه حافظ به كار مي برد معنايي مغاير با آنچه از آن عرفاً دانسته مي شود دارد. خواجه، به معني ” آقا “ و عاقل به معني ” هوشيار“ است؛ اما در اينجا منظور حافظ در بياني كنايي همان ”مردك ديوانه“ مي باشد.
19- لهم قلوب لا یفقهون بها ولهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها
20- سعدي شيرازي- ديوان اشعار (خداوند باري تعالي تو آنچنان زيبا و پاكيزه ات آفريده است كه هر چه از تو به من زجر مي رسد با آن به مدارا بر مي خيزم.)
21- فرازی از شعر استاد محمود اکرامی فر
) این مقاله را برای سایت باشگاه اندیشه نوشته بودم که در آن سایت محترم نیز درج گردید.www.bashgah.net)
