جهان پنهان واژه ها

"در سپيده‌دم تاريخ كه نخستين هسته‌هاي شناخت و معرفت در ذهن انسان نطفه مي‌بست، نخستين واژه‌ها در واقع نخستين اسطوره‌هاي بشر به‌شمار مي‌آمد. به همين جهت است كه برخي از انديشمندان زبان و اسطوره را همريشه و همزاد هم مي‌دانند."[1] زبان، همچون دنياي كوچكي است كه دنياي بزرگ جامعه انساني را به گونه‌اي فشرده و متراكم منعكس مي‌كند. هر لفظي ازآن سبب كه وابسته اشياء و امور است، ادراك و تصوير ذهني نسبتاً مشخصي را در ذهن انسان بيدار مي‌كند و به فعليت مي‌رساند. تصاوير موافق ما بازاء بيروني خود عواطفي را براي انسان رقم مي‌زنند. گوينده و نويسنده ادراك و عاطفه‌اي را كه خود آزموده است به وسيله كلمه به ديگري منتقل مي‌كند. براي آنكه گوينده و نويسنده بتواند ادراك و عاطفه نويني را منتقل كند، يا ادراك و عاطفه مخاطب را ديگرگون و يا آن را به هرمنظوري ترميم نمايد بايد ميان خود و مخاطب خود دنياي ادراكي يگانه و نيز عوامل دلالت مشتركي را جستجو كند. اين دنياي ادراكي مشترك ميان انسان‌ها همان تصويرهاي واقعي هرروزه است. گوينده و يا نويسنده بسته به احوال خود ادراكاتي را از واقعيت مي‌گيرد وبه وسيله عوامل دلالت مشترك (كلمات) مخاطب را از ادراكات خود آگاه مي‌سازد.

"استاد مي‌گويد: كلمه، قدرت است. كلمه، جهان را دگرگون مي‌كند و انسان را نيز."[2] كلمه همواره براي انسان دربردارنده رازهاي سترگي بوده است و به‌ويژه زماني كه به عرصه كتابت كشيده مي‌شود بر گستره رازناكي‌اش افزوده مي‌شود. کلمات، جهان را برای انسان معنی کردند و ظرفيت‌هاي دروني او را گسترش دادند.کلمات، توانستند راه انسان رابرای تعامل هرچه وسیع‌تر و در عین حال ژرف‌تر با دیگران بگشایند و به او امکان دهند تا تجربه‌های نوتری از هستی كسب كند. "با نخستين كلمه است كه جهان انساني آغاز مي‌شود. انسان بدون كلمه، موجودي است كه هنوز به مرحله شناخت نرسيده و انسان بون شناخت و معرفت، حيواني است كه مقهور و مسخر طبيعت است. شخصيت انساني با كلمه شكل مي‌گيرد و جهان بشري با سخن آغاز مي‌شود."[3]

با سيري كوتاه در تاريخ مي‌توان دانست كه تقريباً در همه فرهنگ‌ها، كلمه، داراي قداست خاصي بوده است زيرا به وساطت آن است كه انديشه‌هاي انسان از خلوت به جلوت راه پيدا مي‌كند و او مي‌تواند  ضمن آگاهي از درونيات انسان‌هاي ديگر، درونيات خود را هم به اطلاع آنان برساند. از رهگذر همين تعامل بود كه قافله‌هاي انساني به سوي قله‌هاي تمدن به راه افتادند و توانستند با تضارب آراء و تعاطي افكار به شرايط معرفتي و ادراكي نويني برسند. انسان همیشه ارجمندترین و بیشترین توقع ممکن را از کلمه داشته تا آن حد كه اعتقاد به وجود نیروهای مرموز و انرژی‌های خفته در درون واژه‌ها از گذشته‌های بسیار دور همواره در حافظه تاریخی انسان بوده است. كلمه، ذات اجتماعي دارد و قدرت آن به ميزان تأثيري است كه در مخاطب موردنظرخود پديد مي‌آورد. وگرنه كلمات به خودي خود و بدون حضور خلاقانه انسان مانند اسكناس‌هاي بدون پشتوانه هستند.

 

 

به ميزان بستگي ادراك به عاطفه هر كلمه علاوه بر ادراكي كه در شنونده به وجود مي‌آورد عاطفه‌اي هم به او مي‌دهد. اين دوگانگي كلمه از روزگاران كهن هميشه مورد توجه بوده است.

به‌طوركلي هيچ كلمه‌اي نيست كه در زنجيره روابط انساني داراي دو جنبه ادراكي و عاطفي نباشد. اما شاعران بر خلاف عالمان به سراغ كلماتي مي‌روند كه داراي بار عاطفي بيشتري هستند. چون جنبه عاطفي كلمات ناشي از اشياء و اموري است كه در طي زندگي اجتماعي با آن كلمات همراه بوده‌اند، پس جنبه عاطفي كلمات براي اعضاي يك گروه اجتماعي كمابيش همانند است. در اين صورت عواطف و نيز ادراكاتي كه گوينده به شنونده مي‌دهد، با آنكه فردي وخصوصي به نظر مي‌آيند، باز خصلت جمعي دارند؛ يعني به هر تقدير متعلق به جامعه‌اي هستند و در بيرون از آن جامعه به گونه‌اي دقيق دريافت نمي‌شود. اينجاست كه هرگز نمي‌توان شعري را به زبان ديگري ترجمه كرد و متوقع بود كه همان حس وحال در زبان مبداء را هم به زبان مقصد منتقل كند.

كلمات معمولاً به صورت جدا داراي معنايي مشخص و روشنند اما ازآنجا كه دامنه نيازهاي انساني بسيار گسترده و پهناور است كلمات - معمولا- از معاني اوليه خود به بيرون پر مي‌كشند و معاني مجازي متعددي به خود مي‌گيرند. ازسوي ديگر همين كلمات با هم مي‌آميزند و تركيب‌هاي گوناگوني را به دست مي‌دهند. براي همين است كه گفته‌اند "واحد شعر و نثر كلمه نيست بلكه تركيب لغات است؛ چنان كه واحد موسيقي، نوا melody و واحد نقاشي، خط است. كلمات چه به صورت مجزا و چه به صورت مركب به ما تصاويري ذهني مي‌دهد. چون انسان در ميان اشياء و امور جزيي و حسي و عيني محاط شده است ناچار نسبت به هريك عواطفي پيدا مي‌كند. پس تصاوير ذهني كه متلازم عواطف شديد هستند نمي‌توانند چيزي جز تصاوير جزيي يا تصاوير اشياء جزيي باشند. راست است كه قسمت بزرگي از فرهنگ بشر از مفاهيم انتزاعي كلي مركب شده است ولي اين‌گونه مفاهيم، با وجود اهميت ادراكي خود، ارزش عاطفي قابلي ندارند و نمي‌توانند موضوع هنرها قرار بگيرند. بنابراين تصاوير شعري لاجرم جز تصاوير جزيي حسي نيستند. تصوير شعري ادراكي است سرشار از عاطفه كه در لحظه معيني، مدار انديشه هنرمند است، به‌وسيله تركيب‌هاي لغوي خاصي كه او برمي‌گزيند، به شنونده يا خواننده منتقل و براي لحظه‌اي مدار انديشه او مي‌شود. بي‌شك چنين ادراك جانداري نمي‌تواند جزيي و حسي نباشد. شعر – شعر عالي – هيچ‌گاه انتزاعي و كلي نيست. شعر عالي، و نيز نمونه‌هاي عالي ساير هنرها، هرگز به نمايش مفاهيم كلي نمي‌پردازد. تصوير ذهني شاعر، عين ادراكات حسي او نيست بلكه تركيب‌هايي از ادراكات حسي كه به وسيله شاعر تنظيم شده است. شاعر، موافق حال خود از ميان سرمايه تصاوير زباني، برخي را عيناً برمي‌گيرد و برخي را دگرگون مي‌كند، و از اين گذشته، دست به ساختن تصاوير جديد مي‌زند: به اين معني كه پس از ادراك حسي به تأمل و تعمق مي‌پردازد، و به ياري نيروي بينش خود به كلمات و اوزان، نظام و مايه وتوانايي عظيمي مي‌بخشد. از اين‌رو تصاوير شاعرانه نمودار شخصيت شاعر و متضمن فلسفه حيات اوست."[4]

 

See full size image

 

بنابراين مي‌توان گفت كه شعر، بيان حقيقت است به وسيله تصويرهاي لفظي؛ يعني بازنمايي عيني و حسي و جزيي واقعيت به وسيله تصاوير لفظي جزيي است. شعر، جلوه‌گاه كلمه است. در شعر است كه كلمه به منزلت پرشكوه راستين خود نايل مي‌شود. براي همين است كه كلمه افزون بر اينكه براي انسان به ظاهر امري متعارف و تكرارشونده و هرروزه بوده است ولي در عين حال هميشه از رازي سترگ خبر داده و همیشه برای وي دربردارنده معانی ارزشمند و ناب ماورایی بوده است. انسان همواره در کلمات زیسته و با کلمات آمیخته است. برای همین است که تصور جهان فاقد کلمات، تصوری بسیار مبهم و ممتنع است. کلمات نه تنها بیانگر معانی موردنظر گوینده و نویسنده بوده‌اند بلکه توانسته‌اند حس و حال وی را از رویدادهای بیرونی و درونی به رسایی و شیوایی نیز انتقال دهند .در میان گروه‌های وسیع انسانی که پیوسته با استفاده از کلمات به ابراز نیات و نظرات خود مشغولند، گروه اندکی از مردمان، موسوم  به شاعران، می‌توانند کلمات را در جنبه ارتباطی آن نیز بکار گیرند .چنان که گفته شد گاهی کلمات، تنها دارای شأن و مرتبه انتقالی هستند؛ یعنی معنی موردنظر نویسنده یا گوینده را منتقل می‌سازند .اما گاه همین کلمات افزون بر این مهم به تبیین حال درونی پیام‌دهنده نیز می‌پردازند و می‌کوشند تا از این راه رفتار خاصی را در پیام‌گیرنده پدید آورند و او را به پذیرش ِباوری خاص ترغیب کنند. در اینجا کلمات درصدد ارتباط‌آفرینی با مخاطب هستند.

اما کلمات در عین رازآمیزی، دلالت‌گری و حتی اشارتگری‌های جذاب و فریبای خود بسیار گریزپا بودند. کلمات هرچند به زیبایی خلق می‌شدند اما نمی‌پاییدند. انسان بر آن بود تا کلمات را از دستبرد زمان دور سازد. می‌خواست قلمرو کلمات خود را بیش و بیشتر بگستراند. کاشتن کلمات در حافظه تاریخ. برای همین است که نگارش برای او شعفی بی‌پایان به همراه آورد .او به این وسیله توانست رازهای خود را برای نسل‌ها و عصرهای آینده به ارمغان بگذارد.

دید مجنون را یکی صحرانورد                      در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم                      می‌زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مفتون شیدا چیست این                    می‌نویسی نامه سوی کیست این؟

هرچه خواهی در سوادش رنج برد                      باد صرصر خواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش                               تا کس دیگر پس از تو خواندش

گفت مشق نام لیلی می‌کنم                              خاطر خود را تسلی می‌کنم

می‌نویسم نامش اول و ز قفا                               می‌نگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او در دست من                       زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه‌ای از جام او                               عشق بازی می‌کنم با نام او

 

 

"پیشینیان، خدایان یاکارگزاران خدایان را به زعم خود مخترع کلمه و قاعده‌های بکار بستن آن می‌دانستند. مثلاً از نظر مصریان باستان اسطوره‌ای به نام" نه به ارتچر" nebe- ertcher  خود و جهان را با اظهار نام خود آفرید. همچنین اسطوره دیگر مصری" خه په را"khepera می‌گوید که
" ماده عالم، همان نام اوست ".نکته جالب توجه اینکه یکی از خدایان مصر باستان khern یا کلمه بود که این خود نشان‌دهنده شأن و شخصیت کلمه در میان این حوزه تمدنی جهان می‌باشد.

در انجیل یوحنا آمده است که در آغاز فقط کلمه بود و کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود. در نظر مسیحیان قدیم حضرت عیسی (ع) همان کلمه تجسد یافته بود. حتی برخی از مردمان دوران باستان چنین می‌پنداشتند که با گذاردن نام خدایان خود بر خویش و بالطبع تکرارشدن کلمه مقدس می‌توانند بهره‌مند از نیروهایی مرموز شوند و حتی تا به آنجا پیش روند که مانند خدایان خود گردند. مثلاً مصریان باستان با پیوند دادن نام فرد ِمتوفی به نام خود- به زعم خویش- او را جاویدان می‌ساختند. گفته‌اند که  isis ایسیس - خدای مصریان باستان – می‌کوشید تا به نام حقیقی پدرخود یعنیra " " پی ببرد تا به این وسیله بتواند بروی استیلا یابد.

برخی ازاقوام کهن چنان به اهمیت و اقتدار کلمه ایمان داشتند که معتقد بودند اگر نام اصلی خدایان خود را بر زبان جاری سازنده‌ای بسا که این کلمه به چنگ دشمنان ناپاک افتد و به این وسیله اسباب ناکامی ایشان فراهم شود. هرودوت از ذکر نام  osirisاوسیریس الهه مصریان، و مردم چین از به زبان آوردن نام اصلی کونگ فوتسه (کنفوسیوس) خودداری می‌کردند. و چنینند مومنان یهودی که از ذکر نام
" یهوه"  خودداری می‌کنند .حتی رومیان باستان هم از بیان نام خدای شهر روم منع شده بودند.

هر یک ازاقوام کهن برای برخی از کلمات نوعی قداست قایل بودند: مثلاً در برخی از ادیان هندی، برخی از کلمات مانند" اوم  "aum وسیله از خود بیخود شدن و اتصال به عالم ماورا محسوب می‌شد. به‌طور کلی در نظرگاه انسان قدیم، جان (نفس) هرکس همان کلمه‌ای است که او را به وسیله آن می‌نامند. اعضای طایفه" اوجیب وی " ojibway در آفریقا از بیان نام خود به اغیار طفره می‌روند. تا آنجا كه استعمارگران غربی که به آفریقا رفته بودند تصور می‌کردند که مردمان این طایفه به‌طورکلی فاقد نام هستند اما به مرور زمان دریافتند که آنان نگفتن نام خویش را بخشی از معتقدات خود می‌دانند زیرا عقیده دارند که نامشان همان وجودشان است که اگر دیگران به آن آگاه شوند از آن کاسته خواهد شد. قوم "کافر"  caffreاعتقاد دارند که برای اصلاح و پیشرفت یک رییس جوان، کافی است که نام او را  در برابر یک دیگ آب جوشان بر زبان آورند وسپس سردیگ را بپوشانند؛ بدین وسیله آن نام چند روز در آن دیگ می‌ماند و تصفیه می‌شود. اعتقاد به جادوی کلمات در میان اعضای قبیله "کانی کاس"  kanikas چنان رایج است که به‌گمان آنان ببر وحشی با شنیدن کلمه " شو"  shooمی‌گریزد. اعضای قبیله "سول کا"  sulkaوقتی به قلمرو قبیله مخالف خود (گاک تی) gaktei می‌رسند برای آنکه قوای جسمانی اعضای آن قبیله سست و ضعیف شود آنان را" درخت پوسیده" خطاب می‌کنند.  در یونان باستان عادت معروف این بود که نام خدایان خود را بروی سرب حک کنند و آن را به دریا بیفکنند تا به این وسیله از بی‌حرمتی نسبت به آن جلوگیری شود."[5]

در شاهنامه فردوسی آنگاه که رستم برای آخرین بار اسفندیار را از جنگ نهی می‌كند ترفند ِاو"رجزخوانی" است. رستم افتخارات ملی‌اش را به رخ اسفندیار می‌كشد تا به او بفهماند كه وی نیز  ایرانی است و برای حفظ این آب وخاك كوشیده است:

زمین را سراسر همه گشته‌ام

بسی شاه بیدادگر کشته‌ام‌ چو من برگذشتم ز جیحون بر آب

ز توران به چین آمد افراسیاب ز کاووس در جنگ‌ها ماوران

به تنها برفتم به مازندران

نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید

نه سنجه نه اولاد غندی نه بید همی از پی شاه فرزند را

بكشتم دلیرخردمند را كه گُردی چو سهراب هرگز نبود

به زور و به مردی و رزم آزمود ز پانصد همانا فزون است سال

كه تا من جدا گشتم از پشت زال همی پهلوان بودم اندر جهان

یكی بود با آشكارم نهان

اما اسفندیار نیز چونان رستم به رجزخوانی می‌پردازد؛ به عبارتي با استخدام كلمات و بكارگيري آن در گونه‌اي اغراق‌آميز و خيال ساخته، مي‌كوشد تا بر قواي روحي دشمن استيلا پيدا كند. گاه آثار روانی ناشی از رجز، كارسازتر از تیغ ِتیز بُرنده بود:

هر آن‌كس كه برگشت از راه دین

بكشتم به میدان ِتوران و چینگ ریزان شد ارجاسب از پیش من

بدان‌سان یكی نامدار انجمن به مردی ببستم كمر بر میان

همی رفتم از پس چو شیر ژیان شنیدی كه در هفت‌خوان پیش من

چه آمد ز شیران و آن اهرمن به چاره به رویین دژاندر شدم

جهانی برآن‌گونه بر هم زدم[6]

در داستان رستم و سهراب، می‌بینیم که رستم از افشای نام خود به سهراب (که عامل اصلی بروز تراژدی مذکوراست) خودداری می‌کند.

در کتاب "مکاشفات یوحنا"  کلمه نام به جای شخص به کاربرده شده است؛ بدین‌گونه که "در زلزله هفت هزار نام به هلاکت رسیدند."

در میان کشورهای شرقی و از جمله ایران هنوز اعتقاد بر آن است که اگر شخصی دارای نام خوشایند و معنوی باشد این مهم برای او برکت آفرین و منشأ اثرات والای فراوانی خواهد بود. حتی براساس آموزه‌های دینی ما مسلمانان گفته شده است که از جمله حقوق فرزند یکی داشتن نام نیک است که صد البته پدر و مادر در این خصوص دارای وظیفه‌ای مهم می‌باشند.

در خانواده‌های هندی اگر کودکی به ناگاه از بین برود، کودک بعد از او را به نام میمون و مبارکی می‌خوانند تا تکرار کلمات زیبا، موجب میمنت بخت او شود و ارواح خبیث از او دوری جویند. کارگزاران رومی در هنگام ثبت نام و تهیه مشخصات مردم ترجیح می‌دادند تا ابتدا با نام‌های مبارکی چون victor پیروز، felix کامیاب و  faustusسعید، کار خود را آغاز کنند.

در زمانی که " آدرین ششم" به مقام پاپ نایل شد، کاردینال‌ها از او خواستند تا نام او را تغییر دهد؛ آنها مدعی بودند که هریک از پاپ‌ها که چنین نکردند در همان سال نخست زمامداری دینی خویش به نحو مرموزی درگذشتند. برخی از قبایل اسکیمو در سن کهنسالی نام خود را تغییر می‌دهند تا به این وسیله جوانی از دست رفته خود را بازیابند.

اعتقاد راسخ " فیثاغورث" به اصالت اعداد (که بدون ما به ازاء خود چیزی جز کلمه نیستند)، اعتقاد افلاطون به مُثُل (که تنها و تنها کلمه کلی هستند)، تکیه ارسطو بر تعریف‌های پایدار (که گویی خدایان تغییرناپذیر و بر کنار از زمان و مکان می‌باشند) و بحث‌های طولانی و فراوان فیلسوفان قرون وسطی درباره " لوگوس"  logosیا کلمه (که قدرتی خلاق نزد ایشان به حساب می‌آمد) همه و همه مؤید این است که تا چه حد کلمه دارای شأن و منزلت بوده و می‌باشد.

در كتاب‌هاي اديان، همواره كلمه داراي جايگاه و منزلت ارزشمندي بوده است .انتخاب كلمات و واژه‌هاي بكار رفته در جملات و عبارت‌هاي قرآني هم كاملاً حساب شده است به‌گونه‌اي كه اگر كلمه‌اي را از جاي خود برداشته، خواسته باشيم كلمه ديگري را جايگزين آن كنيم كه تمامي ويژگي‌هاي موضع كلمه اصل را ايفا كند يافت نخواهد شد؛ زيرا گزينش واژه‌هاي قرآني به‌گونه‌اي انجام شده كه اولاً تناسب آواي حروف و كلمات هم رديف آن رعايت گرديده و آخرين حرف از هر كلمه پيشين با اولين حرف از كلمه پسين هم آوا و هم آهنگ شده است؛ به‌‌نحوي كه تلاوت قرآن روان و آسان صورت گيرد. ثانياً تناسب ِمعنوي كلمات با يكديگر رعايت شده تا از لحاظ مفهومي نيز بافت منسجمي به‌وجود آيد. به‌علاوه مسأله فصاحت ِكلمات، كاملاً لحاظ شده است كه اين رعايت‌هاي سه‌گانه با ملاحظه و دقت در ويژگي‌هاي هر كلمه انجام گرفته است. در مجموع هر يك از واژه‌ها در جايگاه مخصوص خود به‌گونه‌اي قرار گرفته است كه قابل تغيير و تبديل نخواهد بود. بزرگان ادب و بلاغت، گرينش و چينش كلمات قرآن را در حد اعجاز ستوده‌اند. البته اين دقت در انتخاب و گزينش كلمات به دو شرط اصلي بستگي دارد كه وجود آنها در افراد عادي غير ممكن است؛ اول احاطه كامل بر ويژگي‌هاي لغت بطور گسترده و فراگير كه ويژگي هر كلمه بخصوصي را در سرتاسر لغت بداند و بتواند به درستي در جاي مناسب خود بكار برد. شرط دوم حضور ذهني بالفعل تا در موقع كاربرد واژه‌ها آن كلمات مدنظر او باشند و در گزينش الفاظ دچار حيرت و سردر گمي نشود .حصول اين دو شرط در افراد معمولي غير ممكن به نظر مي‌رسد.

"تا به امروز بشر از طريق كلام نوشته، يعني خواندن به ادبيات دست مي‌يافته است. اين امر احتمال آن است كه در آينده تا حد زيادي جاي خود را به تصوير بدهد ؛ يعني ديدن جاي خواندن و تصوير جاي نوشته را بگيرد. رواج تلويزيون، و بخصوص ايجاد فرستنده‌هاي عظيم كيهاني به وسيله اقمار مصنوعي كه خواهد توانست برنامه براي سراسر دنيا پخش كنند اين موضوع را تسريع خواهد كرد. جانشين شدن كلام به وسيله تصوير، رابطه تازه‌اي بين مغز و حواس بيروني برقرار مي‌كند. در واقع دنياي يك بعدي تصوير جانشين دنياي دو بعدي كلمه مي‌شود. توضيح آنكه ما چون مطلب توصيفي‌اي را مي‌خوانيم يا مي‌شنويم، مفهوم كلمات نخست تصويري در مغز ما ايجاد مي‌كند و سپس معني‌اي كه از آن حاصل مي‌گردد به خزانه ذهن سپرده مي‌شود. اما اگر همين موضوع را به صورت تصوير ببينيم، يعني به جاي اينكه مفاهيم را از دالان مغز بگذرانيم و تصوير ذهني‌اي از آن بسازيم، مستقيماً به سراچه ذهن سرازير كنيم، دنياي خارج به جاي دو مرحله، با يك مرحله به درون ما راه مي‌يابد. اين امر مجال فعاليت را از مغز ما سلب مي‌ک‌ند، و مي‌تواند پس از آنكه مدتي گذشت، توانايي آن را تضعيف نمايد.

تا به امروز، قسمت عمده فرهنگ بشر، فرهنگ كلامي بوده و آدميزاد در عالم پهناور و پرعمق كلمات به انديشيدن پرداخته است. اما با ورود بشر به دوره ما بَعد صنعت [7]، بيشتر چشم از طريق تصوير، ارتباط مغز را با دنياي بيرون برقرار خواهد كرد."[8] اين مهم جايگاه ارزشي فرهنگ مكتوب را بخوبي نشان مي‌دهد. براي همين است كه بسياري از دستاوردهاي بزرگ فرهنگ انساني از جمله طنز، در فرهنگ مكتوب سرزمين‌هاي مختلف به‌گونه‌اي ژرف‌تر و شفاف‌تر ديده مي‌شود. كلمه، چنان با انسان و فرهنگ انساني آميخته است كه در طول تاريخ همواره نام‌آورترين و شاخص‌ترين انسانها همانهايي بوده‌اند كه توسن ِكلام را براي هدايت قافله‌هاي انساني در اختيار داشته‌اند. درايران نيز قله‌هاي برتر انديشه‌هاي حكمي و ديني (همچون حافظ، فردوسي، مولوي و سعدي كه سخنگويان ايران رندانه، ايران حماسي، ايران عرفاني و ايران اخلاقي هستند) همه در اعتلاي كلمه و اعتلاي كرامت انسان كوشيده‌اند.

همه کسانی که در وفاق هرچه بیشتر کلمه و معنی تلاش کرده‌اند توانسته‌اند به اعتلای فرهنگ مکتوب دست یابند. هماهنگی میان معنی و کلام بی‌شک از آن ِهمگان نیست و این موهبتی است که تنها اهالی اندیشه از آن بهره مند هستند. جدایی میان این دو همواره برای انسانی که طالب ارتباط هرچه بیشتر با انسان‌های دیگر بوده براستی فاجعه و نقصانی بس بزرگ محسوب می‌شده است. انسان همواره سر آن داشته تا معنی مورد نظر خود را بر توسن مناسب‌ترین و مفیدترین نوع کلمات بگذارد و بگمارد. او هر آینه که توانسته منظور و مراد خود را در قلب کلماتی در خور جای دهد بی‌درنگ دغدغه حفاظت از آن را هم در سر پرورانده است. حفاظت از دستبرد زمان و این که آفریده‌های کلامی‌اش بتواند در متن تاریخ، خوش بپاید و بماند. شعف ماندگاری کلماتی که از هر جهت متناسب با افاده‌های ذهنی انسان است او را به جانب کتابت کشاند. کتابت، پاسداری از میراث مکتوب انسان است. برای همین است که مطالعه تاریخ کتابت، ما را با دغدغه‌های ارزشمند انسان برای بقای معانی انسانی آشنا می‌کند. كتابت به مفهوم وسيع آن، بيست هزار سال و با استفاده از خط و نظام‌هاي نوشتاري مدون، شش‌هزار سال پيشينه دارد. تاريخ سنگ نبشته‌هاي موجود در مصر و بين‌النهرين به هزاره چهارم پيش از ميلاد بازمي‌گردد؛ و در جهان باستان از شرق دور تا امپراتوري روم و در واقع در تمامي تمدن‌هاي بزرگ، از سنگ به‌عنوان ماده ثبتِ فرمان‌هاي صادر شده از كاخ و معبد استفاده مي‌كردند. مواد ديگر نوشتن برگ درخت، چوب، استخوان، ني، لاك، و پوست درختان بودند. از استخوان حيوانات، بويژه حيوانات درشت جثه از قبيل گوسفند، بز، شتر، و حتي اسب در بسياري از نقاط آسيا و افريقا براي نوشتن استفاده مي‌شده است. اعراب نيز تا قرون وسطي براي ثبت مدارك و آيات قرآن مجيد از استخوان استفاده مي‌كردند. از چوب نيز براي نوشتن استفاده شده است. نخستين نمونه‌هاي چوب نوشته شده به‌‌دست آمده به امپراتوري ميانه (2134 تا 1798 ق.م.) بازمي‌گردد. يونانيان و رومي‌ها براي يادداشت‌ برداري از صفحات مومي استفاده مي‌كردند. سابقه اين كار در شرق نزديك شهر آشوري نمرود به قرن 8 ق.م. مي‌رسد. استفاده از پوست درخت نيز در امريكاي مركزي رواج داشته و در بخش‌هاي شمالي هند نيز استفاده از پوست دو نوع درخت متداول بوده است. از فلز بويژه از مفرغ هم براي نوشتن استفاده مي‌شد. قوانين روم بر مفرغ كنده شده بود. در هند و جنوب‌شرقي آسيا، اسناد حقوقي مهم و متون مقدس برهمايي، بودايي، و هندو معمولاً بر ورقه‌هاي مسي نگاشته مي‌شده ‌است. لوح‌هاي رسي، پوست كاغذي، پاپيروس، و كاغذ براي نوشتن ساخته مي‌شدند. لوح‌هاي گلي كه ماده نوشتار در بين‌النهرين به‌شمار مي‌آمد، نخستين ماده قابل اعتماد براي كتابت است كه با ابزار مصنوعي ساخته شده است. كاربرد لوح‌هاي گلي از ميانه هزاره چهارم پيش از ميلاد آغاز شد.

نخستين نوشته‌ها بر پاپيروس را در دوران سلسله پنجم مصر (حدود 2494 تا 2345ق.م.) يافته‌اند. پاپيروس در مصر و حكومت‌هاي بين‌النهرين بيش از چهار هزار سال ماده اصلي كتابت بود. چرم يكي از بادوام‌ترين و انعطاف‌پذيرترين مواد براي نوشتن بوده است. نخستين اسناد باقيمانده بر چرم از مصر باستان به‌دست آمده است (حدود 2500ق.م.). اين ماده در آسياي غربي، ايران، عراق، و بعدها تركستان رواج داشته است. كوشش براي بالابردن كيفيت چرم سرانجام منجر به ابداع كاغذ پوستي شد. از قرن دوم ميلادي به بعد كاغذ پوستي در دنياي رومي رقابت با پاپيروس را آغاز كرد و دو قرن بعد براي ثبت كتاب‌هاي نفيس به‌كار گرفته شد.

بر اساس رواياتِ چيني‌ها در 105م. كاي لون از درباريان سلسله هان كاغذ را اختراع كرد. اين كاغذ از پوست درخت، تورهاي كهنه ماهيگيري، و پارچه‌هاي كهنه و فرسوده تهيه مي‌شد. هزار سال از زمان اختراع كاغذ گذشت تا سرانجام وارد اروپا شد. ابتدا در 751 م فرمانرواي مسلمان سمرقند، چينيان بسياري را به اسارت گرفت كه برخي از آنها در هنر كاغذسازي مهارت داشتند. اين افراد در سمرقند كارگاه‌هاي كاغذسازي داير كردند. صد سال بعد، كاغذ سمرقند، مانند كاغذ چين كالايي صادراتي و ارزشمند شد. به‌زودي خاورميانه، بغداد، دمشق، طبريه، حما، طرابلس، و سپس قاهره به مراكز مهم كاغذسازي تبديل شدند. مسلمانان در قرن 12 كاغذ را به اسپانيا و سيسيل و يك قرن بعد به هندوستان بردند. تا قرن نوزدهم كاغذ را از پارچه كهنه تهيه مي‌كردند. پس از آن، چوب جايگزين پارچه كهنه شد و براي توليد فراوان كاغذ به‌كار رفت.

كتابت، هم هنر و هم وسيله‌اي براي معاش بود و در مورد كتابت قرآن مجيد و حديث نبوي وسيله‌اي براي معاد هم تلقي مي‌شده است. وجود رواياتي با اين مضمون كه كتابت به خط خوش از مفاتيح رزق، مال براي فقير، جمال براي غني، و كمال براي حكيم است، و نيز كتابت‌هاي نسخه جامع قرآن به‌دست دانشوران و خوشنويسان براي تبرك يافتن از كلام خداوند و تقرب از علل ترقي كتابت بود.

كتابت در تمدن اسلامي به دسته و گروه خاصي منحصر نبوده است، بلكه منزلت و فضلي بوده است كه همگان مي‌توانستند آن را كسب كنند. منزلت اجتماعي كاتبان نيز در ميان مسلمانان والا بوده است. بسياري از كاتبان از نخستين قرون هجري تا سده‌هاي مياني و پس از آن مشاغل حساس و گاه مقام‌هاي بلند اداري داشته‌اند. در مصر و بين‌النهرين باستان حرفه كتابت جايگاه والايي داشت، زيرا كاتبان در بقاي اقتصادي و سياسي اين جوامع نقش مهمي داشتند. نظام خط در اين دو تمدن چنان پيچيده بوده كه كسب مهارت كامل در آن به مطالعه و تجربه‌اندوزي طولاني نياز داشت و حرفه كتابت كم و بيش موروثي بود. كاتبان مصري از زندگي ممتازي برخوردار بودند و خود را از نخبگان مي‌دانستند، از پرداخت ماليات معاف بودند. ايشان فوق‌العاده محافظه‌كار بودند و نمي‌خواستند نظام نوشتاري ساده شود و شرايطي فراهم آيد كه جامعه از وابستگي به آنان رهايي يابد. در مصر طي 3000 سال، سه سبك نوشتاري هيروگليفي، دموتي، و هراتي تكامل يافت، اما اصل خط بدون تغيير باقي ماند. به همين ترتيب خط ميخي بين‌النهرين نيز تا زماني كه نظام اجتماعي و اقتصادي تغيير نكرد، ثابت ماند.

در ميان آزتك‌هاي مكزيك دانش نوشتن به‌طور عمده در دست روحانيون و شاگردانشان قرار داشت و مسووليت تهيه گزارش از جشن‌ها و مراسم و رويدادهاي اساسي برعهده آنان بود. از آنجا كه خط تصويري آزتك‌ها بسيار پيچيده و پيشرفته بود، موقعيت و قدرت كاتبان آزتك حتي از نفوذ و مقام همتاهاي مصري و بين‌النهريني آنان تضمين شده‌تر بود.

در جوامع قبيله‌اي، ابزارهاي نوشتار به‌طور عمده در اختيار كاهنان قرار داشت: كاهنان ِكاتب به مفسرين كلام خداوند براي مردم مبدل شدند كه اغلب به اراده و ميل خود فقط بخشي از اين دانش را به ديگران انتقال مي‌دادند. موقعيت كاتبان در ميان قوم بني‌اسرائيل، ابتدا به‌طور عمده تحت‌تأثير الگوهاي مصري بود. والاترين مقام براي يك كاتب، ورود به دربار بود. در آيين يهود، كاتبان به كارشناسان نگارش طومارهاي تورات تبديل شدند. كاتباني نيز بودند كه به‌عنوان دبير يا منشي ديواني در دربار خدمت مي‌كردند. دين و تجارت براي يهوديان اهميت بنيادين داشت و اين هر دو نوشتن را ايجاب مي‌كرد.

مسلمانان براي كاتبان، به‌ويژه خوشنويساني كه خود را وقف نگارش قرآن مي‌كردند، شأن والايي قايل بودند. در ميان اعراب مسلمان آنها كه متون و فرمان‌هاي حكومت تدوين مي‌كردند، "كاتب" ناميده مي‌شدند. عده‌اي از كاتبان نيز در زمره دانشمندان و اديبان روزگار خود بودند. در آيين هندو، خط و حرفه كتابت چندان بهايي نداشت؛ حتي زماني كه حاشيه‌نويسي بر متون مقدس آغاز شد و معابد و ساير نهادهاي مذهبي به سوي كاتبان و نسخه‌برداران روي آوردند و كاتبان طبقه‌اي خاص با منزلت اجتماعي والا تلقي شدند. در دموكراسي يونان، شهروندان وظايف كاتبان حرفه‌اي در جوامع پيشين را خود برعهده داشتند. در روم باستان كاتبان برده و يا برده آزاد شده بودند و هيچ‌گاه منزلت همتاهاي خود در مصر و بين‌النهرين را بدست نياوردند.

پس از قرون وسطي به‌دنبال رونق حيات سياسي و اقتصادي، نياز به خواندن و نوشتن بيشتر شد. از قرن 12م. به بعد كليسا، انحصار تدريس و تعليم را به‌تدريج از دست داد و بازار كتاب براي تأمين نياز دانش‌آموزان، پژوهشگران، و طبقه تجار گسترش يافت. در شهرها، كاتبان حرفه‌اي به تأسيس كارگاه‌ها اقدام كردند و صنف تشكيل دادند. هرچند اختراع چاپ در قرن 15م.، كار نسخه‌برداران و كاتبان قرون وسطي را كم‌وبيش از رونق انداخت. تا زماني كه كتابت بدرستي در جوامع نهادينه نشده بود، سينه‌هاي مردم بود كه به عنوان كانون دانش و نگرش تلقي مي‌شد و انديشه‌ها تا همان جايي به جلو مي‌رفت كه كشش صداي سخنگو ايجاب مي‌كرد. اما ظهور و استقرار فرهنگ كتابت باعث شد كه ايده‌هاي نويسنده از همان زمان كه بر روي كتاب جلوه‌گر مي‌شود به سفر آفاقي و انفسي خود بپردازد.

در دوران فرهنگ مكتوب و انزواي فرهنگ شفاهي بود كه مكاتب مختلف فكري و اجتماعي يكي پس از ديگري شكل گرفت و امكان تضارب آراء در بهترين شيوه خود – نسبت به دوران پيشين - به وجود آمد. اگرچه بسياري از ارزشمندي‌هاي فرهنگ مكتوب از دل فرهنگ شفاهي اخذ شد ولي ترديدي هم نمي‌توان داشت كه با داير مدار شدن فرهنگ مكتوب ، جهان به دوران تازه‌اي از حيات خود وارد شد. در دوراني كه خط و كتابت نبود يا عموميت نيافته بود، آموزه‌هاي ديني و داستان‌ها و حماسه‌ها به صورت شفاهي انتقال مي‌يافت. موبدان، اوستا و ديگر كتاب‌هاي ديني را از حفظ زمزمه مي‌كردند و خنياگران اشعار خود را با ساز و آواز مي‌خواندند و يا بازخواني مي‌كردند. حماسه ملي ايران نيز كه در شاهكار فردوسي حيات جاودان يافته، از اين قاعده مستثني نيست. مثلاً بخش مهمي از حماسه ملي در مراحل آغازين تكوين آن، بي‌گمان به صورت شفاهي و سينه به سينه انتقال يافته و سپس قالب مكتوب به خود گرفته است.

یکی ازعوامل پویایی جامعه برخورداری از فرهنگ مکتوب است. فرهنگ مکتوب، درخشان‌ترین میراث یک تمدن و مجموعه آراء و اندیشه‌هایی است که از سوی فرزانگان و نخبگان برای تعالی نسل‌ها و عصرهای آتی به ارمغان نهاده شده است. آنان پیوسته در طول تاریخ، تأویل‌ها و تفسیرهای خود را از هستی‌، طبیعت، تاریخ و جامعه انسانی به زیور کلام مكتوب آراسته و به همگان و همگنان پیشکش کرده‌اند.گاه این تلقی‌ها، ذوقی وگاه عقلی بوده‌اند. ولی آنچه مسلم است مکتوب شدن این نگرش‌ها، امکان نقد و تحلیل آن را به نحو خوشایندتر و بهتری فراهم آورده؛ چراکه اين مكنونات ارزشي و انساني را از دستبرد زمان دور ساخته و به مثابه گوهرهاي پنهان از تعرض ِروزگاران، در اختیار ذهن‌ها و ضمیرهای پویا و نقاد قرار داده است. همین که انسان به مکتوب کردن اندیشه‌ها دست یاید توانست در تاریخ جریان پیدا کند، زنجیره ارتباطی خود را با نیاکانش حفظ نماید و بر انقطاع فرهنگی و تاریخی خویش غلبه کند. چنین است که میراث‌های مکتوب ملت‌ها منبعی گران برای مطالعه باورها، ارزش‌ها، رفتارها و نمادهای آنها به شمار می‌آیند و سکانداران کشتی فرهنگی هر ملتی، پیشقراولان ِعرصه‌های فرهنگ مکتوب آن ملتند. فرهنگ مكتوب همواره به عنوان آينه هويت مردمان جهان مطرح بوده است. همان نقطه‌اي كه فرهنگ سرزميني را از فرهنگ سرزمين ديگر جدا مي‌كند. جايي كه مي‌توان رخساره خاص و متمايز فرهنگي مردمي را از مردم ديگر باز شناخت. برای پی بردن به شاخص‌های مشترک (هویت) یک ملت باید اساطیر، تاریخ، فرهنگ، اندیشه، آیین‌ها و مهم‌تر از همه زبان یک ملت را در آينه فرهنگ مكتوبش به نیکی شناخت .باید زبان، که تجلیگاه روشن ‌وراست اندیشه‌های متعالی، توانمندیهای علمی، عظمت و شکوه فرهنگی یک ملت است و در دو بعد گفتاری و نوشتاری به ظهور می‌رسد مورد توجه دقیق قرار گیرد.

در این میان ایرانیانِ همواره موحد، در عظمت فرهنگ مکتوب و اعتلای کلمه و کتابت بیش و پیش از دیگران کوشیده‌اند. این تلاشگری همچنان تا امروز ادامه داشته است. برای همین است که باید گفت ایرانی، هرگز در سرزمین کلمه و کتابت، غریب نبوده است.

آن زمان که از هویت ایرانی سخن به میان می‌آید باید افق دید را گسترش داد و به زمان‌ها و زمانه‌های بسیار دور بازگشت و به اساطیر ملی و دینی، تاریخ و فرهنگ و زبان فارسی که انتقال‌دهنده همه این میراث‌هاست توجهی خاص مبذول کرد. باید به ایرانی نظر انداخت که یکی از بزرگترین مراکز علمی و فرهنگی جهان است و ایران امروز در حکم هسته مرکزی فرهنگ پرباری است که دامنه‌های تسلط معنوی آن نه تنها مرزهای سرزمین‌های مجاور که همه پهنه گیتی را درنوردیده است. اهمیت این‌گونه نگریستن از آن روست که تبارِ مردمی را نمایان می‌سازد که ریشه در تاریخ دارند و در پیشرفت معنوی و علمی جهان سهمی و نقشی سترگ داشته‌اند. انسان‌هایی که پیوسته نه به خود، بلکه به کل اندیشیده‌اند و دغدغه فرهنگ جهان را داشته‌اند. انسان‌هایی که از خرد والایی برخوردار و بهره‌مند بوده‌اند.

ایران با پیشینه تاریخی هشت هزارساله خود ازجمله کهن‌ترین تمدن‌هایی است که تجلی فرهنگی آن را در همه نقاط جغرافیایی و تاریخی عالم می‌توان مشاهده کرد. یافته‌های باستان‌شناسی در همه جای ایران و بخصوص در تپه‌های سیلک ِکاشان، مارلیک، دشت ِقزوین و سیاری مناطق دیگر نشان می‌دهد که ساکنان این منطقه شگفت‌انگیز از جهان از گذشته‌های دور از تمدنی بسیار پیشرفته و چند لایه برخوردار بوده‌اند. یافته‌های اخیر باستان‌شناسان در منطقه جیرفت پرتوی ِنو بر دوره‌های پیش از تاریخ ایران افكنده و نشان داده است که ایرانیان از حیث فرهنگ مکتوب هم پیشینه‌ای کهن‌تراز مناطق بین‌النهرین(میان رودان)  داشته‌اند.

با طلوع اسلام در ایران، فرهنگ کتابت بیش از پیش گسترش یافت. تعالیم اسلام منجر به ارتقاء هرچه بیشتر توقع ایرانیان از کلمه شد . نگارش یافته‌ای بحثی و اُنسی فزونی گرفت. بر پایه آموزه‌های نبوی که می‌فرمود: " قیدواالعلم بالکتاب" (دانش را با نوشتن به تسخیر درآورید.) مسلمانان ایرانی کوشیدند تا حکمت را- که صیدی گریزپاست – با نگاشتن به بند کشند تا بدین‌سان از خاطر تاریخ نگریزد. از زمانى که سخنان خدا و وحى به میان آمد و قرآن، آخرین کتاب آسمانى بر صفحه جان ایرانیان نزول اجلال کرد، آنان را متحیر و شیفته خود ساخت. ایشان که بار دیگر در این جهان به فرمان خدا و قرآن" بلى"  گفتند، پیوسته سعى داشته‏اند که از"گلستان معارف قرآن"، گلى برچینند. ایرانیان به دلیل آن که در طول هشت هزار سال تاریخ خود هرگز سر به پای هیچ بتی فرود نیاورده و پیوسته حکمِ ذات یگانه بی‌نظیری را بر عالم و آدم جاری و ساری می‌دانستند با همه توان به استقبال آیینی آمدند که می‌توانست مکمل همه آیین‌های توحیدی باشد.

اسلام و تأکیدات درخصوص اهمیت کتابت، باعث شد تا قلم و قلم به دستان موردتوجه قرار گیرند و حرمت آنان در جامعه به نیکی پاس داشته شود. ادیبان فارسی زبان از این"مائده آسمانى" بهره‏ها جستند، وجود تشنه خود را به زلال جان بخش آن سیراب نمودند. گروهى"تمثیلات"  آن را برگرفتند، برخى پاره‏اى از آیات را" تضمین"  نظم و نثر خود کردند و بعضى از نور آیات" اقتباس"  جستند و کلمات قرآن را سرمشق دفتر خود ساختند. عده‏اى دیگر آیاتى که به صورت"ضرب‌المثل" در میان مردم رایج شده بود در نوشتارهاى خود آوردند، برخى به ترجمه و تفسیر ادبى و عرفانى آیات پرداختند، گروهى محتواى آیات را به صورتى ماهرانه"تحلیل و حل"کردند و بعضى هم با"تلمیح" به داستان‏هاى قرآنى، بر شیرینى کلام خود افزودند. تمسک وتوسل به قرآن بازار ادب را رونق بیشترى داد و در عین حال هر یک از آنان یک دل و یک صدا اعتراف کردند که" هر چه دارم همه از دولت قرآن دارم". اعتلای ادبی و هنری ایران دوران اسلامی از زمانی آغاز شد که فرهنگ ملی با فرهنگ قرآنی آمیخت و سخن‌سرایان خلاق این سرزمین هنرپرور، بهره‌گیری از مضامین و قالب‌های بیانی قرآن را به مثابه الزامی برای اقتدار هنری و ادبی خود دانستند. آنان "شهد"  آیات را با "موم"   گفتار و نوشتار خود "عجین" ساختند و جان خود را در چشمه‌سار کلام خدا شست‌وشو دادند.

هرچند تأثیرپذیرى از قرآن و در پى آن احادیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و ائمه اطهار(علیهم السلام) پیشینه‏اى دیرینه دارد اما از قرن ششم هجرى قمرى به این طرف، با رقه‌های انس با قرآن بیشتر نمایان مى‌شود؛ بویژه در آثار نویسندگان و شاعران سبک عراقى؛ مانند: عطار، سنایى، خاقانى، مولانا، سعدى و حافظ. از آن زمان تا عصر حاضر و به‌خصوص پس از انقلاب اسلامی این تأثیرپذیرى نمایان‏تر شده است و مى‌شود. ورود اسلام به ایران باعث شد تا هنرمندان، هنر را به عنوان مركب سفر (و نه مقصد سفر) به كار ببندند و قطعاً یكی از دلایل بالندگی هنر و شاخه‌های گوناگون آن – به‌خصوص هنرهای کلامی -  در ایران بروز و ظهور همین حقیقت تناور در سرزمین نیات هنرمندان ایرانی بود. در ایران اسلامی، آثار هنری و ادبی هرگز با هدف صرفأ زیباشناختی آفریده نمی‌شدند؛ هرچند كه با این نیت پدید می‌آمدند كه به كار زندگی ذوقی و عاطفی هم بیایند اما علت غایی پدیدارشدن آنها این بوده است كه تجلی‌دهنده "جمال بی‌مانند محبوب" در "آینه خیال انسانی"  باشند نه اشیایی كه حد وجودی آنها تنها این باشد كه صرفأ اثر هنری هستند و دیگر هیچ.

 به هرحال ترديدي نمي‌توان داشت كه فرهنگ مكتوب هر كشوري، عصاره ارزشي‌ترين اعتقادات و باورهاي ايشان است. انسان هميشه در نوشتن به‌گونه‌اي گزينشي عمل كرده است. او يقيني‌ترين تلقي‌هاي خود را به رشته تحرير و تحير كشانده است. او با نوشتن، خود را فراتر از همه سرزمين‌هاي تاريخي و قلمروهاي جغرافيايي قرارداده است. او در فرهنگ مكتوب اين امكان را براي همگان فراهم آورد تا سخن وي را بارها و بارها مورد تأمل و تعمق قرار دهند. رويكرد انسان به كتابت براي ايستادن بر قله تاريخ بود؛ براي بيان اين حقيقت كه انسان داراي شرافت شأني در خلقت است و اين مهم به ياري امكاناتي خاص بايد برجريده ايام بپايد و ببالد. به همين خاطر است كه ساحت طنز مكتوب به مراتب ژرف‌تر ، ديدني‌تر و خواندني‌تر از طنز شفاهي است و از آنجا كه طنز مكتوب به رويت آيندگان خواهد رسيد و در اقليم‌هاي مختلف رحل اقامت خواهد افكند بي شك طنزپردازان ما در اين عرصه با دغدغه و دقت بيشتري عمل كرده‌اند.

 



1. ابراهيمي ديناني، غلامحسين ؛ نيايش فيلسوف، مشهد، دانشگاه علوم اسلامي رضوي 1377 ص 370

2. كو ئليو، پابلو ؛ مكتوب، ترجمه آرش حجازي، تهران، انتشارات كاروان 1382 ص 114

۳. همان، ص 370

۴. همان

۵. آريان پور ، امير حسين ؛ جامعه شناسي هنر، تهران، انتشارات انجمن كتاب دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبا دانشگاه تهران 1354 ص 26 الي 28

۶. شاهنامه فردوسي ، تهران ، شركت انتشارات علمي و فرهنگي 1374 ص 1261

[7] . post-  industrial age

۸.  اسلامي ندوشن ، محمد علي ؛ جام جهان بين ، تهران ،  انتشارات جامي 1370ص 33