ندوه / دکتر علیرضا باوندیان -

 

در پيشگاه زيبايي

 

ماهیت زیبایی

از جمله مسایلی كه همواره ذهن متفكران و هنرمندان را به خود مشغول داشته، ماهیت زیبایی است. زیبایی، صفتی است كه در اشیاء مشاهده می شود و منجر به ایجاد سرور (ابتهاج) و خرسندی در درون انسان می شود. زیبایی از صفات چیزی است كه مربوط و متعلق به رضایت و لطف است و یكی از مفاهیم سه گانه ای است كه احكام ارزشی به آنها منسوب است. این مفاهیم عبارتند از: زیبایی، خیر و حقیقت.

زیبایی؛ ‌یك امر روحانی است كه همراه با تمثل حقایق ملكوتی به عالم محسوس اعطا می شود و در آن جلوه گری می كند. اگر نگوییم زیبایی عین هنر است بی شك می توان گفت كه از اركان ركین هنر بشمار می رود. هر چند در دوران قدیم تفكیك این دو غیر ممكن بنظر می رسد.

در قرآن، "جمال و جمیل" به معنی عام آمده است:

وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ

در چند آیه برای صبر، صفت جمیل ذكر شده است:

وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ

و در دیگر تركیبات، جمیل با هجرت و سراح (طلاق) و سروح (چرابردن) و صفح (عفو و گذشت) آمده است:

وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا

و همچنین است:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا

ونیز:

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا

راغب اصفهانی در"مفردات"، جمال را به حُسن كثیر یعنی نیكویی بسیار معنی كرده است.

طبرسی در مجمع البیان و علامه طباطبایی در المیزان و دیگر مفسران، جمال را به خوش منظری و زینت شرح كرده اند كه با آیات فوق مناسبت دارد و اختصاص به زیبایی هنری پیدا نمی كند. متفكران یونانی چون افلاطون و ارسطو نیز هیچ گاه بر مفهوم زیبایی هنری تأكید نداشتند؛ بلكه زیبایی صوری و معنوی را كه در علم، هنر، اخلاق و غیره متحقق می شود اخص از مفهوم زیبایی عام و كلی می گرفتند كه صد البته جامع تر و كلی تر از خیر است. [علت این مهم آن بوده است كه از نظر اینان] زیبایی، شامل همه امور ثابت و لایتغیر بوده است و عقیده داشتند كه زیبایی عبارت است از هماهنگی، نظم، اندازه و تناسب.

البته منظوراز تناسب proportion نسبت میان اجزا و میان هریك از اجزا با كل است. اصل وحدت در یك اثر هنری ایجاب می كند كه نسبت های متنوع در قیاس با یكدیگر یك نسبت ثابت را نشان دهند.

مارتین هیدگر زیبایی در كار هنری را یكی از راههایی می داند كه امر ناپیدا و نامحسوس، یعنی وجود، با آن به پیدایی می آید؛ و در هنر اصل همان ابداع است و تجلی وجود.

متفكران اسلامی نیز حُسن و جمال هنری را (به عنوان مظهر یكی از صفات كلی الهی) به همین معنی تعبیر می كرده اند. اما اصل و ذات هنر را در حسن و جمال هنری منحصر نمی كردند؛ بلكه ابداع و محاكات و صورت خیالی و قوه و مورد ابداع را در طرح هنر به معنی خاص، اساسی می دانستند. در نظر ایشان در حقیقت همین محاكات و ابداع است كه حتی زشتی را زیبا نمایش می دهد، نه آنكه از زشتی، فی نفسه، بی تعلق به محاكات و ابداع، زیبایی ابداع شود. از اینجا، زیبایی با صورت هنر سروكار پیدا می كند نه با معنی و باطن هنر لطف و جمال مطلق الهی است كه در صورتهای جمیل، ظاهر می گردد و دلربایی و تصرف و جذب قلوب می نماید.

همه آنچه كه در عالم تحقق می یابد به مشیت مطلقه خداوند باز می گردد، بالذات یا بالعرض؛ زیبایی ها بالذات و زشتی ها بالعرض. ولكن كار هنری از آن جا كه به وساطت صفت خلاقیت روح خدایی انسان انجام می گیرد، عین حسن و بهاء حضرت حق است و براین اساس می تواند در نظام احسن عالم جذب شود و بالذات به خلاقیت خدایی منتسب گردد. روشن است كه این مطلب تحقق نمی یابد مگر با فناء هنرمند در خدا. هنرمند باید آیینگی بداند كه آینه از خود هیچ ندارد و هرچه هست آن وجود حقیقی است كه خود را در آینه می نگرد. "

ذات اقدس باری، خاستگاه زیبایی و جمال است و باید جلوه جمال مطلق در قلمرو طبیعت را در حد رسولان عقل كل دانست: ‌

 

تابش خورشید بر دیوار تافت

 تابش عاریتی دیوار یافت

"شرط لازم و اولیه برای تحقق زیبایی، رعایت مبنای عدل است و آنچه از مسیر عدل و قسط بیرون باشد قطعا در معیارهای شناخت زیبایی در هنر موعود، جایگاهی نخواهد داشت. آن زیبایی كه بر مبنای عدل استوار نباشد، هر چند عواطف و احساسات انسانی را تحت تأثیر قرار دهد، همان زیبانمایی و تزیین شیطانی است كه نفس آدمی را متأثر و منفعل نموده است و انسان، لذت و خوشی نفسانی را ناشی از نوعی ادراك زیبایی می داند؛ كه در حقیقت چیزی جز تحریف زیبایی نیست. "

زیبایی و تفكر

تلقی از زیبایی و نحوه مواجهه با امر زیبا خود شانی از تفكر است كه به طور مستقیم با پیدایش آثار هنری مرتبط است. آن چه در غرب و خصوصا دوره جدید و سده هجدهم تحت عنوان "استتیک" aesthetic به منصه بروز رسیده در عالم بی سابقه است. آنها در خصوص زیبایی بیشتر به مدرکات حسی بشر نظر دارند که در نوشته هایشان مستتر است.

این نحوه نگرش ریشه در مبانی تفكر غربی دارد كه از رنسانس آغاز و در قرن هیجدهم و نوزدهم به تمامیت رسیده است. در این دوره زیبایی كه در قدیم نحوی از انكشاف حقیقت بود، تبدیل به امری سوبژكتیو و حاصل انفعالات و احساسات و ذوق و نبوغ شخصی شده كه خود موجب ظهور و بسط نظریات زیباشناسی و پیدایش سبكهای مختلف هنری گردیده است. این طرز تفكر مبتنی بر استتیك جدید موجب این توهم شده است كه تمدنهای دیگر فاقد یك تئوری خاص در مورد هنر و زیبایی هستند در حالیكه ملل دیگر به نحوی متفاوت به زیبای و حسن نظر می كنند و انواع هنرها كه در این تمدنها به ظهور رسیده خود موید این امر است. در متون عرفا و حكما به مسئله زیبایی و حسن توجه بسیار شده است، كه البته با موازین استتیك غربی متفاوت و بیشتر متناسب با بسط حقیقت اسلام است.

وجود زیبایی و موجود زیبا

مردم نوعأ اعتقاد به نسبی بودن زیبایی دارند اما آیا براستی زیبایی، نسبی است یا ادراک زیبایی؟ معمولا ـ نسبی ـ به معنای گزاف و بی ضابطه تلقی می شود. یعنی گمان می رود كه منظور از حكم نسبی، حكم دلخواه و گزاف است، و هركس بسته به میل و تشخیص خود حق دارد حكمی بدهد و رأیی صادر كند. به بیان دیگر از حكم نسبی، حكمی وابسته به میل و هوس را درك می كنند. اما مفهوم دقیق نسبی به هیچ وجه چنان معانی را افاده نمی كند. حكم نسبی به معنای حكمی است كه با تفاوت شخص مُدرِك عوض شود. اما مقتضای این معنا آن نیست شخص مُدرِك به گزاف و بی ضابطه و از سر هوی و هوس حكم صادر می كند و یا هركس هرچه بگوید درست است. بلكه اینگونه احكام نیز مبدا و منشا واقعی دارند. موجودات خارجی در روح انسان و دستگاه ادراكی وی تأثیرات متفاوتی بر جای می گذارند، و به علت آنكه دستگاه های ادراكی، پیشینه های متفاوتی دارند، زشت و زیبا نیز در آنها تفاوت می یابند.

اگر پیشینه های تمام اذهان یكی شود و اگر ساختار ذهنی ـ روانی آدمیان كاملا یكسان باشد، در آن صورت دیگر در حكم به زشتی و زیبایی، تفاوتی پدیدار نخواهد شد. یعنی همگان شیی واحد را زشت یا زیبا خواهند یافت. بنابراین تفاوت در حكم به زشتی و زیبایی، به تفاوت در ساختمان روانی و پیشینه های ذهنی آدمیان برمی گردد. این تفاوت، واقعی است و لذا آن حكم های متفاوت در خصوص زشتی و زیبایی هم واقعی خواهند بود. درست شبیه آنكه قطعه سنگی را با انرژی یكسانی به سوی شیشه ای و سپس حیوانی و سپس زمین گل آلودی پرتاب كنیم. در هر مورد اثری خواهیم دید. یك جا شكستگی و پدید آمدن خطوط بسیار بر چهره شیشه، جای دیگر دریدن پوست و فوران خون و جای دیگر پراكنده شدن قطعات خاك و گل به اطراف. پس تأثیر سنگ، نسبی است. این درست است و معنایش این است كه نسبت به محلی كه سنگ به آن اصابت می كند آثارش فرق می كند. اما نسبی هم نیست: به این معنا كه هم سنگ واقعی است و هم آثاری كه پدید می آورد و هم تفاوت آثار سنگ در محل های متفاوت. اگر همیشه سنگ به گل بخورد، همیشه آثاری یكسان خواهد داشت. چنین است وضع ادراك زشتی و زیبایی. حاصل آنكه نسبی بودن زشتی و زیبایی مطلقا به معنی گزافه بودن و یا هوسناكانه بودنشان نیست.

در ادراك زشتی و زیبایی و حكم نسبت به آنها دست كم سه امر واقعی وجوددارد كه این سه بر روی هم یك حكم نسبی را پدید می آورد: ‌

نخست آنكه موجودات جهان خارج از جهاتی مشابه و از جهاتی متفاوتند و این تفاوت و تشابه و اقعی است نه نسبی.

دوم آنكه این موجودات در دستگاه ادراكی و روانی آدمیان آثاری بر جای می گذارند كه این آثار هم واقعی هستند.

سوم آنكه ارواح انسان ها و پیشینه ذهنی آنها متفاوتند و لذا از شیی واحد، آثار متفاوت می پذیرند. این امر هم واقعی و غیر نسبی است. مجموعه این سه مقدمه واقعی در كنار یكدیگر نتیجه ای می دهند كه آن نتیجه نسبی خوانده می شود. یعنی حاصل آن مقدمات این است كه شیی واحد در نظر یك شخص، زیبا و در نظر شخص دیگر، زشت جلوه كند. همین طور است سود وزیان كه آنها هم نسبی اند. یعنی یك عنصر گاه برای كسی مفید است و برای كس دیگر مضر. اینكه مولوی می گوید "بد به نسبت" است به همین دلیل است. بد در اینجا مضر و زشت، نه بد اخلاقی:

پس بد مطلق نباشد در جهان

بد به نسبت باشد این را هم بدان

در زمانه هیچ زهر و قند نیست

كه یكی را پا، دگر را بند نیست

مر یكی را پا، دگر را پای بند

مر یكی را زهر و بر دیگر چو قند

منگر از چشم خودت آن خوب را

بین به چشم طالبان مطلوب را

چشم خودبربند زان خوش چشم، تو

عاریت كن چشم از عشاق او

بنابراین نسبی بودن احكام، به تفاوت واقعی كه در ساختمان روانی موجودات است برمی گردد. روح ها به علت تفاوتی كه با یكدیگر دارند از شیی واحد، تأثیر متفاوت می پذیرند و البته هر روحی از تأثر خود پرده بر می دارد و لذا حكم دیگری می كند. اینها همه مربوط می شود به تأثرات روانی كه در آنجا روح، نه آینه بلكه هدف اصابت پیكانهایی است كه از خارج می آید. اما وقتی نفس، آینه واقع می شود و فقط شأن نمایانندگی و حكایت دارد، وضع فرق می كند. برای مثال، وقتی حكم می شود كه طول شیی ده متر است، در اینجا شخص از تأثرات شخصی خود سخن نمی گوید، بلكه درباره وصف واقعی آن شیی حكم می كند. اما حكم به زشتی و زیبایی، به احوال روحی شخص مدرك باز می گرددنه به اوصاف واقعی در شیی خارجی.

مطابق این تحلیل می توانیم معنای این سخن عارفان را بخوبی بفهمیم كه:

انسان می تواند به مقامی برسد كه همه چیز عالم را زیبا ببیند.

شخص عارف می تواند روح و ضمیر خود را چنان سامان دهد كه از هیچ چیز تأثیر زشتی نیابد. در واقع یكی از اكتشافات مهم عارفان همین بود كه می توان همه جهان را یكسره زیبا دید. هنگامی كه این چشم زیبابین در دل انسان گشوده شود، نسبت آدمی با جهان یكسره متفاوت خواهد شد:

بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس

تا نپوشد بحر را خاشاك و خس

آدمی دید است و باقی پوست است

دید ِآن است آن كه دید ِدوست است

انسان؛‌ چیزی به جز چشم نیست. بقیه اندام ها و شئون وی ابزار و حواشی محسوب می شوند. اگر این چشم ها از خس و خاشاك پیراسته گردند همه چیز را زیبا خواهند دید: ‌

 

غسل در اشك زدم كاهل طریقت گویند

پاك شو اول و پس دیده بر آن پاك انداز

یا رب آن زاهد خود بین كه به جز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراك انداز

به بیان حافظ، زاهد خودبین فقط عیب را می بیند چرا كه دیدگانش عیبناك و ناپاك است. حافظ هم او را به تیرگی بیشتر آینه ادراكش نفرین می كند. و خود برای آنكه پاكی ها را ببیند، دیدگان خود را پاكیزه می نماید. این بیت حافظ، ترجمه ای از این شعر مجنون است: ‌

و كیف تری لیلی بعین تری بها

سویها و ما طهرتها بالمدامع

و تلتذمنها بالحدیث و قد سری

حدیث سویها فی خروق المسامع

یعنی: به من گفتند كه تو چگونه می خواهی با چشمی كه دیگران را نگریستی و هنوز به آب اشك تطهیرش نكرده ای، به لیلا بنگری؟ چگونه می خواهی با او همسخن شوی و از سخن او لذت ببری در حالی كه سخنان دیگری در گوش توست؟

از همه اینها جامع تر و بالاتر كلام ژرف مولانا است كه: ‌

تا بدانی كآسمانهای سمی

هست عكس مُدركات آدمی

و:

باده از ما مست شد نی ما از او

قالب از ما هست شد نی ما از او

این تحلیل از زشتی و زیبایی عینا بر رفتارهای آدمی هم قابل اطلاق است.

مطابق این تحلیل رفتارهای انسان هم بر دو نوع زشت و زیبا تقسیم می شوند. از گذشته فی المثل گفته اند كه عدالت و یا احسان زیباست، آنچنان كه یك منظره یا یك اثر هنری زیبا و دلرباست. و از سوی دیگر برای مثال انسان در مواجهه با حق كشی یا اجحاف، احساس می كند كه با صحنه زشتی روبه رو شده است. (صرف نظر از داوری اخلاقی)

بنابراین رفتار آدمیان به این معنا، زشت یا زیبا هستند. البته این زشتی و زیبایی هم مطابق توضیح یاد شده به طور نسبی درك می شوند. یعنی اگر تمام انسانها از تربیت و پیشینه ذهنی واحد برخوردار باشند، همگی برخی از افعال را زیبا و برخی دیگر را زشت خواهند یافت و هرچه به اصول اساسی رفتار آدمیان نزدیكتر شویم وحدت نظر در زشت یافتن یا زیبا یافتن آن اصول بیشتر خواهد شد و هرچه به سوی فروع و انشعابات آن اصول برویم این وحدت نظر كم رنگ تر و اختلاف رای پررنگ تر خواهد گردید. اسلام بیش از معرفت عقلانی به معرفت عرفانی و شهودی بها می دهد و روش كشف و شهود را كاملتر و مهمتر از برهان می داند؛ به این معنا كه می توان به وسیله آن "نادیدنی" ها را دید و به حقایق اشیا پی برد، ولی با عقل، تنها می توان یقین مفهومی حاصل كرد و خدا را از دور مورد ندا قرار داد. به قول علامه "حسن زاده آملی" از راه عقل می توان "خدا جوی" شد و از عرفان "خدای خوی "؛ آن یكی انسان را به خدا می كشاند و این یكی انسان را به خدا می رساند، آن یكی راه است و این مقصد، آن یكی نور است و این نار، آن شجر است و این ثمر، آن كجا و این كجا.

زیبایی و تدبر

از آیات قرآنی این معنا را به خوبی دانسته می شود كه در معرفت (شناخت)، علاوه بر اسلوب برهانی و عقلی، با سیر و سلوك و تزكیه نفس نیز می توان به واقعیات و حقایق دست یافت؛ بلكه كامل تر. به عبارت دیگر علاوه بر علم حصولی و حضوری كه علم به مفاهیم و مصادیق اشیاست، علم لدنی یا كشفی نیز وجود دارد كه برای نفوس كامل و تزكیه شده حاصل می شود.

آری؛ در نفس آدمی علاوه بر قوای حسی و عقلانی، قوه دیگری نهفته است كه از طریق آن می توان حقایقی را فهمید كه حس و عقل از درك آن عاجز و ناتوانند.

آنان كه خود را از همه كنار كشیده و همه چیز را فراموش كرده اند و در اثر اخلاص و بندگی، همه قوای خود را متوجّه عالم بالا كرده، دیده به نور پروردگار پاك روشن ساخته اند، چنین كسانی با چشم واقع بین حقایق اشیا و ملكوت آسمان و زمین را دیده اند و به كمال خدا شناسی رسیده اند، به همه معارف حقیقی دست یافتند؛ حقایقی كه لذت درك آن، هر لذت دیگری را در چشم بیننده خوار و ناچیز می نمایاند.

چنین معرفتی، انسان خداشناس را به عالم بالا متوجه می سازد و حجت خدای پاك را در دل انسان جایگزین می كند؛ بدین سان او همه چیز را فراموش می دارد و گرداگرد همه آرزوهای دور و دراز خط بطلان می كشد. چنین معرفتی انسان را به پرستش و ستایش خدای نادیده كه از هر دیدنی و شنیدنی روشن تر و آشكارتر است وا می دارد، و در حقیقت هم این كشش باطنی است كه مذاهب خداپرستی را در جهان انسانی به وجود آورده است. عارف كسی است كه خدا را از راه مهر و محبت پرستش می كند، نه به امید ثواب و نه از ترس عقاب، و از این جا روشن است كه عرفان را نباید در برابر مذاهب دیگر، مذهبی مستقل شمرد، بلكه معرفت عرفانی راهی است از راه های پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بیم و امید) و راهی است برای درك حقایق ادیان در برابر راه ظواهر دینی و راه تفكر عقلی.

قرآن كریم همان طوری كه فكر ناب را زمینه حصول یقین صاحب نظران می داند، ذكر خالص و شكر بی شائبه را هم وسیله حصول یقین صاحب بصران می شمارد... و نیز همه سالكان كوی حق را به ذكر و پرستش خالصانه دعوت می نماید تا از راه ذكر و شكر چون طریق فكر و شعور به مقام والای یقین نائل آیند و اعبد ربّك حتّی یأتیك الیقین.

از آن جهت كه علم، گاهی از فكر و دانش و زمانی از ذكر و نیایش حاصل می شود، تقاضای افزایش آن همراه با درخواست توفیق فكر و حدس و سعادت و عبادت و پرستش خواهد بود. بنابراین معنای ربِّ زدنی علماً همراه با تقاضای توفیق كوشش و تفكر عقلی یا كوشش و تهجّد قلبی می باشد كه جمع هر دو، نه تنها ممكن بلكه مطلوب خواهد بود. در قرآن كریم آیات فراوانی یافت می شود كه بیانگر نوعی معرفت خاص است كه نه از راه درس و بحث و مطالعه و یا فكر و اندیشه و تعقل به دست می آید و نه از طریق حس و تجربه، بلكه تنها از طریق سیر و سلوك به سوی خدا و تزكیه باطن كسب می گردد كه آن را معرفت و شهود عرفانی می نامیم كه قرآن كریم علاوه بر به رسمیت شناختن آن، مقامی برتر و بالاتر و شأنی عظیم تر برای چنین معرفتی در مقابل معرفت های حسی و نقلی و عقلی قائل است. عارف و اصل مرحوم میرزا جواد ملكی تبریزی می نویسد:.

آیات لقاء اللّه دلالت دارند بر این كه گروهی از بندگان خالص الهی هستند كه به لقاء اللّه نائل گشته و به شرف ملاقات ذات اقدس الهی مشرف می شوند. طایفه ای از متكلمین و علمای اعلام كه مذاق اول (تنزیه صرف خداوند و این كه نهایت معرفت تنزیه خداست) را دارند، از این آیات جواب داده اند به این كه مراد از لقاء اللّه ملاقات مرگ و لقای ثواب الهی است؛ ولی این جواب را طایفه دوم (كسانی كه معرفت خداوند را ممكن می دانند) رد كرده اند، به این بیان كه اگر مراد از لقاء اللّه، ملاقات مرگ و یا رسیدن به ثواب الهی باشد، لازم می آید كه استعمال لفظ در معنای حقیقی نبوده و بلكه در معنای دیگری غیر معنای حقیقی لفظ به طور مجاز استعمال شده باشد؛ زیرا واضح است كه ملاقات خدا معنایی است غیر از ملاقات مرگ و یا ملاقات ثواب و پاداش اعمال، و این گونه استعمال نه تنها استعمال مجازی است، بلكه استعمال در معنای مجازی بعید هم خواهد بود، و اگر بناست كه معنای حقیقی لفظ اراده شود از اراده معنای مجازی ناچاریم، در این صورت، اولویت با معنای مجازی قریب است، نه معنای مجازی بعید، و معنای مجازی قریب در این مورد عبارت است از: یك درجه و یك مرتبه از ملاقات كه ممكن الوجود را با واجب الوجود كه شرعاً جایز است، اگر چه در عرف عام آن را لقای حقیقی نگویند. همچنین می گوییم: بنابر آنچه تحقیق شده، الفاظ برای روح معنا وضع حقیقی شده است و خصوصیات معانی دخالتی در موضوع له الفاظ ندارند؛ مثلاً كلمه میزان وضع شده است برای آن چیزی كه اشیا با آن سنجیده شود، و خصوصیت دو كفه داشتن ترازو مثلاً یا بقیه خصوصیات ترازو در موضوع له لفظ دخالتی ندارد و همچنین است بقیه الفاظ عامه از قبیل صراط و نور و ثواب و عقاب. و یكی از این الفاظ كلمه (لقاء) است كه برای روحِ ملاقات وضع شده است، بدون آن كه خصوصیتی از ملاقات در آن دخیل باشد. بنابراین، ملاقات جسم با جسم، یكی از افراد ملاقات است و ملاقات روح با روح، یكی دیگر از مصادیق آن است. همچنین ملاقات هر معنایی با معنای دیگر حقیقتاً ملاقات است، ولی هر كدام به گونه ای كه لایق حال ملاقات كننده و ملاقات شونده باشد. پس ملاقات جسم با جسم به طوری است، و ملاقات روح با روح به طور دیگر، و هم چنین سایر معانی. بنابراین می توان گفت كه معنای ملاقات ممكن الوجود با خداوند جلیل هم روح ملاقات در او حقیقتاً هست، ولی نحوه آن هم لایق این ملاقی (ملاقات كننده) و ملاقی (ملاقات شونده) است، و آن عبارت از همان معناست در ادعیه و اخبار از آن به لفظ وصول و زیارت و نظر بر وجه و تجلی و دیدن قلب و تعلق روح تعبیر شده است، و از ضد آن به فراق و حرمان تعبیر می شود. مسأله معرفت و شهود عرفانی و شناخت حقایق عالم از راهی غیر از راه های متداول حسی و عقلی، در روایات متعدد از نظر پیامبر و اهل بیت(ع)به رسمیت شناخته شده، و بلكه بالاترین درجه معرفت و شناخت معرفی شده است. در این جا برای نمونه به تعدادی از این روایات اشاره می كنیم.

مرحوم علامه بحر العلوم در رساله سیر و سلوك حدیثی را به طرق متعدّد از رسول گرامی اسلام نقل كرده اند كه فرمود:

من أخلص للّه اربعین صباحاً ظهرت ینابیع الحكمه من قلبه علی لسانه 

در مقابل حكما و فلاسفه كه (عقل) را مهمترین ابزار شناخت و معرفت می دانند، عرفا و متصوفه (قلب) را ابزار شناخت حقایق و مركز ادراك واقعیت ها معرفی می كنند و ادعا می كنند كه در این عقیده به روش قرآن تأسی نموده اند؛ زیرا قرآن چنین نقشی را برای قلب تصویر كرده و آن را كانون ایمان و مركز فهم و تدبر صحیح و ابزار ادراك واقعیات و حقایق قرار داده است؛ چنان كه می فرماید:

أفلا یتدبّرون القرآن أم علی قلوب أقفالُها

هرچه تدبر و تفکر در آیات حضرت حقتعالی صورت گیرد انسان به نحو شفاف تری می تواند زیبایی های بنیادین عالم وجود را فهم کند؛ زیبایی هایی که بی شک زیبایی های محسوس جلوه ای از آن است.

زیبایی قرآن

در جهان اسلام گرایش به زیبایی از قرآن مجید سرچشمه می گیرد. نزد اسلام خدا زیبایی مطلق و زیبای مطلق است و جز زیبایی نیآفریده است. همچنین در قرآن آمده است که برای خداوند نام هایی زیباست و به مسلمانان توصیه شده که خدا را با آن نام ها بخوانند.

در منظر معارف اسلامی علاوه بر این كه جهان، تجلی زیبایی خداوند است بلكه مصادیقی بارز از زیبایی در صورت ماده و معنی معرفی شده است تا روح خدایی و زیبایی آشنا، نه تنها احساس غربت نكند و راه وصول به اصل خود را فراموش ننماید، بلكه در عالم كدر و خشن ماده احساس لطافت و آرامش كند.

البته از دوره نخست نزول قرآن تاكنون تأملات و پژوهش های متعددی در تبیین اعجاز قرآن صورت پذیرفته است كه جملگی بر متمایز بودن و استثنایی بودن آیات الهی تأكید دارند. قرآن به سبب دارا بودن ویژگی ها و خصوصیاتی كه موجب استحكام و استواری نظم و ترتیب و حسن تألیف است، به عنوان كتابی شگفت انگیز و در عین حال فصیح ترین اثر ماندگار دینی هم محسوب می شود. از امور شگفت انگیز آنكه تأمل ژرف در سیاق آیات قرآن موجب حیرت انسان می شود و به نحوی آشكار در می یابد كه الفاظ و عبارات كه در كسوت واژگان عربی درآمده در سیاق و ترتیب، تابع معانی است. هرگاه این كشمكش فكری و تأمل نظری انسان در قرآن صورت پذیرد، ماندگاری و اعجاز قرآن و منقاد بودن الفاظ از معانی را به روشنی دریافت خواهدكرد.

ترابط شگفت لغت و معنا در آیات قرآن شبیه تجاذب بین دو روحی است كه تناسب تام با یكدیگر دارند. قرآن كریم آشكارا جنبه اعجاز در بیان و معنی خود را در آیاتی چند بیان نموده است:

وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ

(اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم شك داريد پس اگر راست مى گوييد سوره اى مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير خدا فرا خوانيد.)

أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ

(يا مى گويند اين [قرآن] را به دروغ ساخته است بگو اگر راست مى گوييد ده سوره بر ساخته  شده مانند آن بياوريد و غير از خدا هر كه را مى توانيد فرا خوانيد.)

"وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى. عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى ".

(او از سر هوس سخن نمى گويد. اين سخن بجز وحيى كه وحى مى شود نيست. آن را [فرشته] شديدالقوى به او فرا آموخت.)

در آیات الهی قدرت معنایی و تناسبی قرآن، به سبب پیوند این اثر شگفت با جهان ملكوت (جهان قدرت) است:

إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ. مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ

([قرآن] سخن فرشته بزرگوارى است نيرومند [كه] پيش خداوند عرش بلندپايگاه است؛ در آنجا [هم] مطاع [و هم] امين است.

توأم بودن علم و قدرت در آیات بالا، نشان از ازلی و ماندگاری سخن وحی دارد. این وصف از صفات و در تعبیر دقیق تر اسماء الهی اند كه عین ذات اویند. تركیب دانایی و توانایی، طرب انگیزترین و نغزترین سخن را بیان می دارد، كه از آن تعبیر به فصاحت و بلاغت كلام می كنند. این دو وصف موجب بیان حقایق با زیبایی خارق العاده می گردد از این رو است كه خداوند، زیبایی بیان آیات را سبب تأثیر شگفت انگیز كلمات در قلوب و دل های آدمیان بر می شمارد:

"قُلْ آمِنُواْ بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُواْ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا". وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً. وَيَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا.

(بگو [چه] به آن ايمان بياوريد يا نياوريد بى گمان كسانى كه پيش از [نزول] آن دانش يافته اند چون [اين كتاب] بر آنان خوانده شود سجده كنان به روى در مى افتند. و مى گويند منزه است پروردگار ما كه وعده پروردگار ما قطعا انجام  شدنى است. و بر روى زمين مى افتند و مى گريند و بر فروتنى آنها مى افزايد.)

شهید مطهری می گوید:

"قرآن دارای دو ویژگی است: یكی خصوصیت حقانیت و دیگر ویژگی زیبایی. قرآن نیمی از موفقیت خودش را از این راه دارد كه از مقوله زیبایی است؛ از مقوله هنر است. قرآن فصاحتی دارد فوق حد بشر و نفوذ خود را مرهون زیبایی اش است. فصاحت و زیبایی سخن، خودش بهترین وسیله است برای اینكه سخن بتواند محتوای خودش را به دیگران برساند و خود قرآن كریم به این زیبایی و فصاحت خودش چقدر می نازد و راجع به تأثیر آیات قرآن، در خود قرآن چقدر بحث شده است. این تأثیر، مربوط به اسلوب و بیان قرآن یعنی فصاحت و زیبایی آن است:

"اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاء وَمَن يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ "

(خدا زيباترين سخن را [به صورت] كتابى متشابه متضمن وعد و وعيد نازل كرده است. آنان كه از پروردگارشان مى هراسند پوست بدنشان از آن به لرزه مى افتد سپس پوستشان و دلشان به ياد خدا نرم مى گردد. اين است هدايت خدا هر كه را بخواهد به آن راه نمايد و هر كه را خدا گمراه كند او را راهبرى نيست.)

این حقیقتی را كه وجود داشته و دارد، قرآن بیان می كند. از دیدگاه قرآن نیكوترین، زیباترین و ماندگارترین سخنان، كتاب و سخنی است كه وحی الهی است و از حقیقت ازلی منشأ می یابد هر انسانی زمانی كه این سخن را می خواند یا می شنود به لرزه درمی آید و جان و دلش مرتعش می شود. این تأثیر بیش از همه در خود پیامبر دیده می شود. عبدالله بن مسعود می گوید یك وقت پیغمبر اكرم(ص) به من فرمود كه مصحف را باز كن و برای من بخوان، من مصحف خودم را آوردم از اول سوره نساء شروع كردم به خواندن، پیغمبر اكرم(ص) گوش می كرد تا رسیدم به این آیه كه می فرماید: " فكیف اذا جئنا من كل امة شهید و جئنابك علی هولاء شهیداً "، تا این را خواندم دیدم كه چشم های مبارك پیغمبر(ص) پر از اشك شد و فرمود: حسبك هذا".

تأثیر بیانی قرآن چنان شگفت انگیز است كه منكران و مخالفان آن نیز، آیات را از جنس خاص و سحرآمیز (فرابشری) می دانستند. " ولید بن مغیره" از رؤسای قریش و عموی ابوجهل كه از بزرگان علم و اندیشه آنان نیز بود و در قرآن از او یاد شده، پس از استماع سخنان الهی و آیات قرآن می گوید:

" فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ "

(و گفت اين [قرآن] جز سحرى كه [به برخى] آموخته اند نيست)

تناسب شگفت میان لفظ و معنی در قرآن، توانست از این اثر، جاودانگی، اعجاز و ماندگاری بی پایان و بی انتها را پدیدار سارد و موأنست و مناسبتی اسرارآمیز با انسانها برقرار سازد.

۱ـ اعجاز بیانی

وَقُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلاً.

(و قرآنى [با عظمت را] بخش بخش [بر تو] نازل كرديم تا آن را به آرامى به مردم بخوانى و آن را به تدريج نازل كرديم.)

اندیشمندان دو وجه در اعجاز قرآن برشمردند: اعجاز در لفظ، اعجاز در معنا. آنان اعجاز نخست را از جنبه هنر و زیبایی و اعجاز دوم را از جنبه علمی و فكری مورد پژوهش قرار داده اند.

۲ـ تأثیر زبانی

" وَإِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ"

(و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده بشنوند مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند اشك از چشمهايشان سرازير مى شود و مى گويند پروردگارا ما ايمان آورده ايم پس ما را در زمره گواهان بنويس).

شهید مطهری می نویسد:

فصاحت و زیبایی سخن، خود بهترین وسیله در ابلاغ محتوا است. خود قرآن نیز در بیان اسباب تأثیر گذاری آیات برانسانها، اسلوب قرآن را اسلوبی زیبا و استوار به فصاحت برشمرده و می فرماید:

"اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاء وَ مَن يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ. "

(خدا زيباترين سخن را [به صورت] كتابى متشابه متضمن وعد و وعيد نازل كرده است. آنان كه از پروردگارشان مى هراسند پوست بدنشان از آن به لرزه مى افتد سپس پوستشان و دلشان به ياد خدا نرم مى گردد. اين است هدايت خدا هر كه را بخواهد به آن راه نمايد و هر كه را خدا گمراه كند او را راهبرى نيست)

باقلانی در كتاب "اعجاز القرآن"، اعجاز قرآن را در بلاغت ذاتی قرآن عنوان كرده و آن را مرهون به كارگیری صرف فنون بلاغت از تشبیه و استعاره و جناس و مطابقه ندانسته و می افزاید: در قرآن علاوه بر وجود فنون بلاغی و موضوعات بیانی كه فراوان دارد، موضوع تأثیر قرآن بر نفوس و اذهان است كه به آن جنبه اعجاز داده است.

"مرحوم اقبال نقل می كند سخنی پدرم به من گفت كه در سرنوشت من فوق العاده اثر بخشید. او می گوید روزی در اتاق خودنشسته و مشغول خواندن قرآن بودم، پدرم آمد از جلوی اتاق من بگذرد، رو به من كرد و گفت: محمد، قرآن را آنچنان بخوان كه گویی كه بر خودت نازل شده است. از آن وقت، من هر وقت به آیات قرآن مراجعه می كنم و آنها را مطالعه می كنم چنین فرض می كنم كه این خدای من است كه با من كه محمد اقبال هستم، دارد حرف می زند. "

شهید مطهری در زمینه راز تأثیرگذاری فوق العاده قرآن بر جان و دل انسانها می نویسد كه: " قرآن نفوذ خارق العاده خودش را از چه دارد؟ از زیبایی و فصاحتش."

۳ـ آهنگ پذیری قرآن

از دیرباز موضوع آهنگ قرائت و تلاوت غنایی قرآن مورد توجه و بررسی اندیشمندان مختلف بوده است. برخی معتقدند تمامی متون الهی همچون مزامیر داود و فرمانهای دهگانه موسی و آیات انجیل ابتدا به صورت آهنگین قرائت می شد. آواز و موسیقی در كلیسا به هنگام مناجات و نیایش متن انجیل شایسته تأمل و جست و جو است. برخی اندیشمندان و متكلمان اسلامی تأكید می ورزند که قرآن تنها اثری الهی و سخنی وحیانی است كه می توان آن را به آهنگ قرائت كرد. آیات مختلف قرآن بر این باور، آهنگهای مختلف می پذیرند؛ آهنگهای مختلفی كه متناسب با معانی آیات است. از این رو آیات عذاب و خوف آهنگی را می پذیرد كه دل را به خوف وا می دارد و آیات وعد و تشویق، آهنگی می پذیرد كه آرامش و طمأنینه دل را ارزانی می دارد.

موضوع شگفت آنكه استعداد ِموسیقایی، عمدتاً در كلام شعری، وهمی و خیالی است و محورهای موضوعی قرآن نه تنها از این حوزه بیرون است بلكه محتوایی عمیق، الهی و حتی بیانی از واقعیت و طبیعت دارد. آیات استوار بر دانش تجربی، حقوقی، مناسبات اجتماعی و عذاب و ثواب آخرت و مباحث خداشناسی و اسماء و صفات بسی افزونتر از آیات توصیفی صرف است. لذا آهنگ پذیری آیات را سببی كاملاً متفاوت از موسیقایی بودن سایر كلام می باشد.

دو سبب عمده را اندیشمندان نازك اندیش قرآنی در این امر بیان نموده اند. دلیل نخست همانست كه در آیات متعدد به "اعجاز" معروف گشته است.

وحیانی بودن و فرابشری بودن قرآن سبب گردیده تا علاوه بر آنكه در اسلوب، بیان، ساختار و معنا متفاوت از كلام بشری باشد بلكه آهنگی آسمانی و ترنمی ازلی را نیز پدیدار سازد.

البته زیبایی و جمال مطلق از آن حضرت خداوند است. تكلم عین ذات و از اسماء الهی است. در قرآن می خوانیم:

"وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَ ذَرُواْ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَآئِهِ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ "

(نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد پس او را با آنها بخوانيد و كسانى را كه در مورد نام هاى او به كژى مى گرايند رها كنيد زودا كه به [سزاى] آنچه انجام مى دادند كيفر خواهند يافت).

و همچنین:

" اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى. "

(خدايى كه جز او معبودى نيست [و] نامهاى نيكو به او اختصاص دارد.)

نامهای زیبای الهی كه در اندیشه فیلسوفان هفت صفت ذاتی است و در آیات الهی اسمای بیشماری برای خداوند به سبب معالیل بی پایان وجود دارد، موجب زیبایی بخش آفریدگان می گردد:

"هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ"

(اوست خداى خالق نوساز صورتگر [كه] بهترين نامها [و صفات] از آن اوست آنچه در آسمانها و زمين است [جمله] تسبيح او مى گويند و او عزيز حكيم است.)

سخن خداوند زیبا و حَسَن است و آهنگ پذیری وجهی از زیبایی سخن را نمایانگر می باشد. از این رو سخن قرآن منشأ صدور این آیات از جانب مبدأ فیض می باشد.

 قرآن، مبنای تدوین زیبایی شناسی دینی

از آنجا که معتقدیم که همه آنچه را که برای سعادتمندی انسان لازم است بی شک در قرآن برای وی به امانت نهاده شده است بنابراین این منبع بی پایان الهی می تواند برای کسانی که در جستجوی خاستگاه راستین زیبایی هستند نیز منشایی والا باشد.

 در آیات قرآن و احادیث از خداوند به عنوان مصور تعبیر شده است: ‌

هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ یعنی خداوند عالم را در بهترین و زیباترین صورت ممكن آفریده و در آن صورتگری كرده است. صوركم فاحسن صوركم، یعنی او شما را صورت بخشید و تصویر كرد و به بیان دیگر صورت شما را خلق كرد و آن هم نه به هر صورتی بلكه به صورت احسن. یعنی هنرمند كه خود خلیفه الله و مظهر خداوند است می كوشد تا معانی را در بهترین صورتی كه برای او امكان دارد به عالم خارج از ذهن منتقل كند و به تعبیری دیگر نامحسوس را در جامه محسوس بیان بدارد. در آیه دیگری خداوند می فرماید: ولقد خلقناكم ثم صورناكم یعنی ما شما را خلق كردیم و به شما صورت بخشیدیم. و سپس می فرماید: ثم قلنا للملائكه اسجدو الآدم یعنی بعد از آن به ملائكه گفتیم كه به آدم برای این خلق و برای این صورت والای الهی كه اوراست سجده كنند. بدین سان انسان مسجود فرشتگان شد.

نكته دیگر كه باید به آن بذل عنایت داشت این است كه خداوند كه فعال مایشاء و فیاض علی الاطلاق است به هر صورت كه بخواهد (مشیت او باشد) و اراده كند می تواند آفرینشگری كند و خلق صور برای او مرز و حدی ندارد. فعل و قدرت او نامتناهی است. حضرت حقتعالی در قرآن مجید خطاب به انسان می فرماید: ‌فی ای صوره ماشاء ركبك یعنی هر صورتی كه متعلق مشیت (‌اراده) او بوده در ماده وجود انسانی تركیب كرده و آفریده است و این خود نمونه اعلای كار یك هنرمند است.

همچنین می دانیم كه برخی از اسماء الهی با هنر ارتباط پیدامی كنند كه در آیه هوالله خالق الباری المصور این معنی دیده می شود. البته میان خالق و باریء و مبدع و مخترع فرق هایی نهاده اند اما این امر اشاراتی به مراتب مختلف وجود است و مقصود خلق در مراتب مختلف وجود است كه نمونه آنها در وجود ما هم دیده می شود. هنرمند به این اعتبار كه چیزی را خلق می كند قطعا و یقینا نمونه ای از آن را در متن و بطن و جود خویش دارد؛ خالق یعنی ایجاد كننده عالم خلق. در مقابل عالم خلق، عالم امر قراردارد. به تعبیر قرآنی الاله الخلق والامر یعنی هم عالم خلق و هم عالم امر هردو از آن خداست. همچنان كه بیان شد خالق یعنی آفریننده عالم خلق (شهادت / مُلك). هنرمند می تواند چیزی را در همین عالم شهادت و خلق ـ در حد و اندازه انسانی ـ بیآفریند و صورتی و بنایی و نقشی را در ماده ایجاد كند.

هنرمند به این اعتبار كه در او نفخه ای از روح الهی است هنرمند است؛ و خداوند این توان را در وجود او به ودیعت نهاده است.

دیگر آنكه خداوند بارء (‌آفریننده جان)‌ است. این مطلب را بعضی از مفسران اشاره به عالم امر گرفته اند. یعنی خداوند جان، ‌نفس، فرشتگان و.. را بدون ماده قبلی می آفریند.

همچنین به تعبیر قرآن خداوند مصور (‌صورتگر) ‌است و به هر چیز صورت متناسب با آن را می دهد. در این صورتگری قدرت و قوت و اراده و فعل او حدی ندارد. البته انسان دارای چنین قدرتی نیست و از جمله تفاوتهای انسان و خدا در تناهی و عدم تناهی فعل است.

انسان از آن روی كه وجوداً متناهی است، قدرت و فعل و صفات او هم متنهاهی و طبعاً خلاقیت او هم متناهی است. از همین روست كه انسان خدا نیست. چرا كه در انسان قید و حد وجود دارد و طبعاً آنچه می كند محدود و مقید است.

از میان اسماء الهی اسم بدیع نیز با هنر قرابت دارد.

بدیع یعنی مبدع و به معنای فلسفی ابداع یعنی از هیچ آفریدن.

خداوند بدیع السموات و الارض است. آفرینش بدون ماده قبلی و بدون مدت: انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له كن فیكون یعنی به محض اینكه اراده اش به چیزی تعلق گرفت آن چیز وجود پیدا می كند؛ ‌و این همان معنای ابداع است. البته انسان در مراتب متداول و عادی توان ابداع ندارد و تنها با تعالی روح و سیر به جانب عوالم روحانی و ترك تعلقات است كه می تواند اهل ابداع شود. ما می توانیم معانی را در روح و صورتهای خیالی را در قوه خیال خود ابداع كنیم. اما در عالم خارج از ذهن چنین چیزی برای انسان میسر نیست ونمی تواند بدون ماده چیزی را ایجاد كند. انسان در عالم خلق، نیازمند اسباب و علل و ابزار و ماده و مدت و وسایل است.

هنرمند به هرحال موجودی است متعلق به عالم خلق و بنابراین قدرت ابداع به معنای راستین را ندارد و نمی تواند بدون ماده چیزی را خلق كند. قرآن به عنوان كتاب آخر هدایت انسان و منشور دین خاتم از ابزارهای هنری برای انتقال مفاهیم و برای رسانیدن پیام خود استفاده نموده است؛ موسیقی آیات قرآن و هماهنگی آوایی آن ها یكی از ابزارها است. ساختار داستانی و دراماتیك آیات نیز ابزار دیگری است؛ بی آنكه قرآن قصد قصه پردازی با معیارهای متداول ادبیات داستانی امروزرا داشته باشد.

زیبایی و معرفت دینی

کنش های هنری، نوعی فعالیت زیبا شناختی است. اما این دسته فعالیت ها از نوع فعالیت صرفاً روان شناختی تفكر و تأمل آرام نیستند. نوع پیچیده آفرینشی هستند كه تصاویر و آثار هنری تولید می كنند؛‌ و این تولیدات روحی انسان می تواند بر زندگیش در جامعه اثر گذارد. ارزش اجتماعی خاص فعالیت هنری از همین جاست. از خلال ارزیابی كارهای هنری است كه احساس ارزش زیباشناختی شكل می گیرد. تحلیل و ارزیابی ارزش هنری، آنچه را نقد هنری می نامیم، شكل می دهد.

معنی و اهمیت تاریخی تصور زیبایی محدود است. تصور فلسفی زیبایی در یونان باستان پدید آمد. در آنجا بعد از اتمام دوران اساطیری و قطع رابطه با جنبه های شهودی وجود، نوع خاصی از فلسفه شكل گرفت. این فلسفه نوعا بشری بود. بدین معنی كه ارزشهای انسانی را ستایش می كرد و در اساطیر هم جز انسان بزرگتر از حد طبیعی چیزی نمی دید.

در یونان باستان، هنر هم مانند دین، صورت آرمانی شده طبیعت بود؛ بخصوص صورت آرمانی انسان. این آرمان با آرمان بیزانسی كه الهی، عقلانی، و انتزاعی بود تفاوت دارد. با آرمان بدوی هم كه تجلی حیرت انسان بدوی در برابر دنیای اسرار آمیز و نفوذ ناپذیر بود، تفاوت می كرد. آرمان یونانی با آرمان شرقی هم تفاوت می كند كه آن نیز انتزاعی و غیربشری و مابعدطبیعی است. با وجود این، جنبه غریزی این موضوع بیشتر از جنبه عقلی آن است.

در یونان باستان، زیبایی پرستی در جشن های دینوسوسی، باکوسی و اورفئوسی قابل شناسایی است. "زئوس" در پرستشگاه المپ خدای زیبایی است که زیباترین زنان را در کنار خود دارد. مراسم ازدواج زئوس با "هرا " که نماد عشق و باروری است نمونه ای از زیباپرستی در یونان باستان است که در همه عرصه های این تمدن حضور دارد.

واژه استتیك یعنی زیبایی شناسی در زبان یونانی به معنای ادراك حسی به كار می رفت. در واقع اولین بار فیلسوفان طبیعت اندیش یونان، لفظ (Aisthesis) را برای تبیین ادراك اشیاء و پدیده های محسوس به كار گرفتند. این اندیشمندان راه وصول به حقیقت را همان "ادراك حسی" می شمردند؛ اما هراكلیتوس و پارمنیدس برای نخستین بار این مفهوم را از دیدگاه دانش معرفت شناسی (كه از ماهیت، حدود و منابع دانش سخن می گوید) به كاربرد.

بنابراین زیبایی شناسی به مفهوم امروزین آن aesthetic كه از قرن هجدهم 58-1750 به وسیله فیلسوف و متفكر آلمانی "آلكساندر گوتلیب بومگارتن" A. G. Baumgarten به كاربرده شد صرفاً بخش اندكی از بحث های مربوط به جمال را پوشش می دهد. تفكر غربی، زیبایی شناسی را دانش بررسی وضعیت احساسی انسان نسبت به زیبایی معرفی می كند. یعنی ملاحظه زیبایی از آن جهت كه با حالات انسان ارتباط پیدامی كند. به تعبیر دیگر زیبایی را منحصراً امری سوبژكتیو و در قلمرو صرف ادراك حسی می شناسد و به موهبت اصلی زیبایی كه امری ابژكتیو است بی توجه مانده اند و یا تا كنون نتوانسته اند چنان كه باید به آن پی ببرند.

"براساس دیدگاه مدرن و مدرنیسم زیبایی چیزی نیست جز آنچه كه با ظهور و نمایش خود سبب پیدا شدن و برانگیخته شدن حالات احساسی نزد انسان می شود." به عبارت دیگر این حالات حسی انسان است كه اصیل است و ملاك شناخت زیبایی به شمار می آید.

اما برای متفكران و حكمای مسلمان، بحث زیبایی و جمال فراتر از ادراكات حسی یا حالات احساسی انسان است. زیرا هم مبدأ زیبایی متعالی فراتر از حس و احساس آدمی است و هم نحوه ادراك آن فراتر از حوزه ادراكات حسی است.

منظور ما از زیبایی شناسی آن معرفتی است كه نه تنها زیبایی محسوس، بلكه اساس معنوی زیبایی را در بر می گیرد و فی نفسه شامل قوانین زیبایی ابژكتیو و نیز ادراك سوبژكتیو زیبایی، آن هم نه در مرحله ادراك صرفاً حسی، بلكه فراتر از ادراك حسی، یعنی شهودی است.

در تفكر اسلامی، خداوند، مطلق است و مطلقیت خداوند، الزاماً بی نهایتی را به دنبال می آورد. این بی نهایتی شامل امكان كل و بالاخص امكان آفرینش نیز هست.

خداوند می فرماید: الله خالق كل شیء، یعنی هر آنچه شیء است و یا مصداق شیء به شمار می آید، به كلام دیگر سراسر آفرینش مخلوق خداوند است. ممكن نیست صفت و پدیده یا آفریده ای باشد و مخلوق الله نباشد.

همچنین در سوره 32 آیه 7 می فرماید: الذی احسن كل شیء خلقه. ممكن نیست چیزی مخلوق باشد و زیبا و جمیل نباشد؛ لزوماً، مستقیم یا غیر مستقیم، اشاره به زیبایی دارد.

انسان نیز در شمار مخلوقات و خلیفه خداوند است. قرآن درباره كیفیت زیبایی آفرینش انسان كه با ركن چهارم دین ارتباط دارد در آیه 4 سوره 95 می فرماید: لقد خلقناالانسان فی احسن تقویم

یعنی انسان را در زیباترین و با كمال ترین صورت هستی، چه از لحاظ باطن و چه از حیث ظاهر، خلق كرده ایم. زیبایی ظاهری انسان به تركیب راز گونه اجزا مادی آدمی در چهره و بدن اشاره دارد و زیبایی باطنی آن موهبتی است كه در ذات آدمی نهفته است و به عقل و اراده و احساس یعنی وسایل درك غیب و شهود عنایت دارد.

خداوند حقیقت مطلق است و عقل در آدمی برای درك حقیقت مطلق به ودیعه نهاده شده است. خداوند خیر محض است و اراده آزاد آدمی برای انتخاب خیر در انسان تعبیه شده است.

خداوند جمیل و جمال است و احساس، در وجود آدمی قوه محرك برای دوست داشتن زیبایی است. باز هم به تعبیر قرآن: خلق السموات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم

بنابراین از دیدگاه اسلام ـ كه دیدگاه نظری و مبانی علمی همه ادیان الهی را در بر دارد ـ جمال و زیبایی و حُسن، جوهر هستی و خلقت است و جمال، همان اندازه ابژكتیو است كه یك معدله زیبایی. و هنر، كه جزء لاینفك زندگی و عبادت و صنعت و حیات اجتماعی و تفكر اسلام و مسلمانان است مبتنی بر جمال است."

ما همیشه فرض می گیریم كه هر آنچه زیباست، هنری است؛ و یا اینكه هنر به طور كلی زیباست؛ و لذا هر آنچه زیبا نیست، هنر نیست؛ و زشتی نفی هنر را نفی می كند.

این یگانه دانستن هنر و زیبایی اساس همه مشكلات ما را در درك هنر تشكیل می دهد؛ حتی نزد كسانی كه به طور كلی نسبت به تاثرات جمال شناختی حساسیت شدید دارند.

هنر ضرورتا همان زیبایی نیست؛ خواه مساله را از لحاظ تاریخی مطالعه كنیم (یعنی بنگریم كه هنر در اعصار گذشته چه بوده است) و خواه از لحاظ جامعه شناسی (یعنی ببینیم كه هنر از نظر تظاهرات كنونی خود در سراسر جهان چیست)، خواهیم دید كه هنر چه در گذشته و چه در حال حاضر غالبا یك امر غیر زیبا بوده و هست.

"زیبا "؛ به طور كلی و در ساده ترین تعریفش آن چیزی است كه لذت بخش باشد و بتواند به انسان انبساط خاطر دهد. در نتیجه مردم ناچار می شوند كه خوردن و بوییدن و سایر احساس های جسمانی را هم هنر به شمار بیاورند.

در تفكر اسلامی، انسان خلیفه الله است و اگر او را برداریم، دنیا همه چیز را در خود فرو می برد. این در حالی است كه در تفكر مدرنیته، انسان خلیفه الله نیست بلكه به جای خداوند نشسته است. این است كه زیبایی شناسی عصر مدرنیته مبتنی بر اصالت انسان، ‌عقل گرایی و گسست از عالم معنی است.

در عرفان اسلامی، ‌خداوند، همه ی زیبایی و همه زیبایی است و لذا در این وادی آنچه زیبایی نامیده می شود كیفیتی ملكوتی دارد. یعنی پیرو سنت تغییر ناپذیر الهی می باشد. بنابراین قوانین زیباشناسانه هم تبدیل ناپذیرند. پس باید گفت:

 

هنر دینی، تابع قوانین تغییر ناپذیر الهی است.

ما عقیده داریم آن دسته از اسما و صفات حضرت باری تعالی كه با مضامین و موضوعات زیبایی شناسی و هنر مرتبط است در آیات بی شماری از قرآن مجید به روشنی بیان شده است؛ در واقع بسیاری از مفاهیم مورد نیاز جهان بینی در هنر را می توان از تعریفی كه "حق" از "خود" در لابلای آیات این كتاب آسمانی بیان داشته است، جستجو كنیم.

هنر اسلامی، مبتنی بر معرفتی است كه خود سرشت روحانی دارد؛ ‌معرفتی كه بر آن نام حكمت نهاده اند. هنر اسلامی، ‌مولودِ مودت الهامی بوده است كه در نهایت از بركت محمدی سرچشمه گرفته و به یاری حكمتی پدید آمده كه در باطن قرآن نهفته است. در نظرگاه این هنر در همه پدیده ها پرتوی از اسماء الهی است و به همین ترتیب زیبایی هم جلوه ای از این اسماء است. در این جا هنر، بستر تجلی زیبایی است.

در معرفت دینی، هنرمند تنها به شیوه آكادمیك و اكتسابی از مبانی زیباشناختی هنر مطلع نمی شود بلكه ایمان هنرمند منشاء زایش معرفت به حساب می آید. معرفت هنرمند او را به سوی شناخت قانون مندی های شگفت انگیز هستی، شوق می افزاید. هرچه معرفت هنرمند بیشتر باشد او به انكشاف بیشتری می رسد. یعنی می تواند حجاب ها را یكی از پس دیگری از برابر معانی بردارد و رخساره دلارای حقیقت را بی وساطت اصنام و اغیار بببیند. او در این مرحله است كه به شهود حقیقت می رسد.

در هنر اسلامی، هیچ دیوار و حایلی میان حقیقت و زیبایی وجود ندارد. به گفته حافظ:

عتاب یارِ پریچهره عاشقانه بكش

كه یك كرشمه تلافی صد جفا بكند

ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند

هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند

در هنر دینی، حقیقت مطلق همان زیبایی مطلق است. این سیر و سلوك هر چه بیشتر باشد تجلیات زیبایی افزون تر است: زیرا عالم؛‌تجلی مصادیق اسماء و صفات خداوند هستند. عالم سراسر آیه های خداست. بهترین تعبیری كه در مورد آیه می توان آورد "آینه" است. آینه از خودش چیزی ندارد. ارزش آینه به اعتبار تصویری است كه در آن می افتد. به عبارتی دیگر شرف آینه، همان قابلیت پذیرندگی بیشتر است. هر چه آینه، پذیرش بیشتری داشته باشد، شرف تجلی اش بیشتر است. درجات و مراتب زیبایی هم به این مهم باز می گردد؛ چراكه در اصل زیبایی تردیدی نیست.

انسان؛‌اشرف مخلوقات حضرت حقتعالی است. او مظهر همه اسماء حضرت ربوبی است و بنابراین پذیرندگی بیشتری نسبت به خورشید حقیقت در مقام مقایسه با دیگر آفریده ها دارد. او پیوسته با گونه ها و مراتب مختلفی از زیبایی ملازم و مواجه است:

جمال؛ نوعی از زیبایی است كه با تناسب و ملایمت همراه باشد. جمال، گاهی به صورت حُسن و گاهی به صورت ملاحت جلوه گر می شود.

حُسن، همان جمال است به اضافه قید خیر (خوبی). بنابراین جمال همواره برای انسان دربردارنده نوعی سودمندی و فایده است.

ملاحت، حُسن ِپنهان است. ملِح (نمك) هم چنین است. قوام و دوام و طعم غذا به آن است ولی نمی توان به آن اشاره كرد و نشانش داد. نمك را باید به مدد ذائقه چشید. در یافتن ملاحت هم باید تلاشگری كرد و به كمك ذائقه درون (ذوق) آن را دریافت. به عبارتی خوشتر، ‌اهل ذوق كسانی هستند كه می توانند زیبایی های پنهان عالم وجود را فهم كنند.

طلعت، آن نوع زیبایی است كه از پس حجابی برمی آید. مانند خورشید و ماه كه از پس ابر بیرون می آیند و در آسمان جلوه گری می كنند.

صباحت، (مانند صبح) زیبایی تازه سال و نو دمیده است. همچون زیبایی نوزاد یا شكوفه های صبحگاهان.

تبرج، نوعی زینتگری است كه منجر به تحریك قوای شهوانی می شود.

بهاء، نوعی زیبایی است كه با درخشش و تابندگی همراه است؛‌ افزون بر آن در بهاء، جنبه ای زاید الوصف و ارزنده ای از وقار و عظمت و هیبت را می توان یافت. زیبایی تابناكی كه در نهاد انسان حیرت و خوف ایجاد می كند.

بنابراین زیبایی در هنر دینی رجوع به اسماء و صفات خداوند جمیل دارد ولی آنچه زیبایی شناسی به معنی غربی و یونانی آن خوانده می شود، همانا واكنش حسی در برابر امر زیبا ست كه البته در ذهن و زبان فیلسوفان و اندیشمندان غرب تعابیر و تفاسیر مختلفی دارد. فطرت انسان بر شالوده زیبایی خواهی نهاده شده است. اما عقل ظاهر اندیش در تعیین نمونه مصداقی راه خطا می رود و حكم وجود را بر شانه ماهیات بار می كند و چنین می پندارد كه زیبایی را باید در خود اشیا جست. هرچند كه زیبایی در قالب و پیكره وجود نیز به صورت تناسب و توازن و تعادل و تقارن ظاهر شده است اما زیبایی را نباید، هرچه هست به همین نظم بیرونی و مشهود بازگرداند و از حقیقت آن كه جمال و كمال حق است، روی گرداند.

بی شك بحث درباره ی معنای زیبایی می تواند از وجوه مختلفی مطرح شود.

شیوه ای كه در تمدن های باستانی به زیبایی می پرداختند با روش های متجددین بسیار فرق دارد. تمدن های باستانی، ‌تمدن های دینی اند و در آنها به همه چیز از منظر خداوند نگریسته می شود. در این تمدن ها حُسن را با ذات خداوند یكی می انگارند، بدین معنا كه اگر بگوییم تمام عالم جلوه ی خدا است و لیس فی الدار غیره دیار مثل این است كه بگوییم همه عالم جلوه حُسن است و هر چه در آن یافت می شود نیكوست.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاك خطا پوشش باد

هر چه هست حُسن و زیبایی است كه با ذات الهی و حقیقتِ عشق یكی است. تفاوت عشق با حُسن در این است كه حُسن در آیینه ی عشق به ظهور می رسد. به بیان دیگر عشق همان حُسن است اما در مرتبه ی آدمی؛ جلوه های ذات در عوالم مختلف همه جلوه های حُسن است، اما وقتی به آدمی می رسد، عشق جلوه گر می شود به عبارتی بنیاد عشق از حُسن وابسته به عشق است. به این معنا كه اگر عاشقی در این عالم پدید نمی آمد، حُسن معنا نمی شد و ظهور نمی یافت؛ پس عشق آیینه ی حُسن است و عاشق همان آیینه دار جمال نیكوست. اما رسیدن به درجه ای كه انسان، عالم را جلوه حُسن بداند یكی از مراتب عرفان است.

این معنای حُسن با معنای متعارف زیبایی و قشنگی فرق دارد؛ چون برای دریافت زیبایی چیزهای عالم، مثلاً زیبایی یك گل، نیازی به سلوك عرفانی نیست. اگر كانت در مسائل خود مكرراً به این مساله اشاره دارد كه:

اكنون كه در باغ قدم می زنم و این گل لاله را زیبا تشخیص می دهم، مراد من از زیبایی چیست؟

طبعا بحث او به طور كلی با حُسن در تفكرهای باستانی تفاوت دارد. برای تشخیص زیبایی گل لاله لازم نیست که شخص به مرتبت آیینه داری ذات ازلی برسد. اما در تمدن های باستانی طی این مراحل لازم بود.

آدمی هنگامی به مرتبت عشق می رسد كه از بند خود رسته باشد و به مقام فنا رسیده باشد؛ در این مقام جلوه ازلی حُسن به ظهور می رسد و شاهد حُسن هم كسی نیست جز خود او جل جلاله.

نخستین نتیجه اصالت زیبایی، عشق است. یعنی هر کجا زیبایی جلوه می کند فرزندی به نام عشق از آن زاده می شود و رکن دیگر این مکتب یعنی عشق و محبت از اینجا پیدا می شود و دیدگاهی جامع را بوجود می آورد که توانایی دارد مشکلات فردی و اجتماعی انسان را حل کند. این دیدگاه خوشبینانه نه تنها دنیا را زیبا می بیند بلکه آینده ای روشن برای بشریت پیش بینی می کند. عشق و محبت را بهترین درمان برای دردهای انسان معرفی می کند و بر رابطه عاشقانه بین انسان و خدا، انسان با انسان، و حتی انسان با حیوانات و گیاهان و طبیعت تاکید دارد.

______________________________________________

اين مقاله قبلا در سايت باشگاه انديشه www.bashgah.net  درج گرديده بود.

 

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت 21:53 توسط |